<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>    چار دیواری</title>
<link>http://ajooj.blogfa.com/</link>
<description>ای دریغا خلق عالم بیشتر طفلند طفل__کز برای خنده می خواهند شیرین قصه ای</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 22 Aug 2008 22:03:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>------------------------------از ما به مهربانی یاد آرید-----------------------------</title>
<link>http://ajooj.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1219450770.jpg&quot; align=textTop border=1&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش رو بگم . خودم هم نمیدونم چی شد اومدم سراغ بلاگ . چند ماه پیش بود چه زود گذشت . اومدم نوشتم . نظم موقتی توی کارم پیدا شد سه نوبت به ترتیب . داستان / فلسفه / حرف خودم . با خودم فکر میکردم که شاید این تنها کاری توی عمرم باشه که تا آخرش ادامه بدم . اما نخیر اینهم به پایان نرسید . وقتی شروع کردم هنوز داشتم برای کنکور میخوندم حالا یک هفته دیگه نتایج میاد منم همه احتمالی برای قبولیم هست . به غیر از شهر خودم همه جا رو انتخاب کردم .تو این مدت دوستان زیادی پیدا کردم . که از همه شون متشکرم که وقت اینترنتشون رو به پای اراجیف من تلف میکردن . &lt;A href=&quot;http://bonbasteman.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;ستایش جان&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; که همیشه منو شرمنده کرد اما من برای دلتنگی اون کاری از دستم بر نیومد . &lt;A href=&quot;http://ghalbeshab.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;عطیه&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; که این اواخر دست به اکتشاف من زده بود .&lt;FONT color=#ff9900&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://lililala7.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;لیدا خانوم تصویرگر&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;و تمام کارهاش که بچگیمو یادم می انداخت والبته همینطور&lt;FONT color=#ff9900&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://memorygarden.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;پیرمرد&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; که اخر کارم رو یادم میاندخت &lt;A href=&quot;http://zahrarezaee.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;زهرا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; و گذر ایامش. داشت یادم میرفت &lt;A href=&quot;http://teragedy65.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;تراژدی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; جان که باعث شد بیشتر بنویسم &lt;FONT color=#ff9900&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://rangesokut.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;رازهای سکوت&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; و احساسات پاکش. &lt;A href=&quot;http://mamrizzio.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;محمد رضا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;و جنگ زیرکانه اش با دین وکلی دوست دیگه که رفیق دنیای مجازی من بودند . شاید باز هم بیام سراغ این بلاگ ولی به این زودی ها نه . دفعه قبل بدون خبر این بلاگ رو بستم . اما هم اکنون رسمن استعفا میدم تا فرصت بهتر . الان شبه ولی انگار غروبه . اجوج هم دلش گرفته رفته نمیدونم کجا تا یه مدت شاید با اونم صحبت نکنم . خب دیگه باید با اونم خداحافظی کنم . برای حسن ختام آهنگی از نامجو گزاشتم با حجم کم . برای دانلود هم روی لینک زیر کلیک کنید بعد توی صفحه جدید وسط سمت چپ گزینهfree user انتخاب کنید حالا در صفحه جدید چند ثانیه صبر کنید تا دکمه آبی رنگ دانلود بالا بیاد . همین . فعلن دوستان . باید بزنم به چاک . در این بلاگ تخته شد . خودتون نگهدار خودتون باشین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://rapidshare.com/files/139337930/zolf.wma.html&quot; target=_blank&gt;برای دانلود کلیک کنید&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روی خاک(فروغ فرخزاد)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرگز آرزو نکرده ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک ستاره در سراب آسمان شوم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا چو روح برگزیدگان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همنشین خامش فرشتگان شوم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر گز از زمین جدا نبوده ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با ستاره آشنا نبوده ام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روی خاک ایستاده ام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دریچه ام نگاه می کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جز طنین یک ترانه نیستم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جاودانه نیستم&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1219457565.jpg&quot; align=bottom border=1&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 Aug 2008 22:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajooj&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>ajooj</dc:creator>
<guid>http://ajooj.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>------------------------------سهم ما از افتخار-----------------------------</title>
<link>http://ajooj.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=5&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1219238451.jpg&quot; align=textTop border=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;همیشه با خودم کلنجار میرم که آخرش میهن پرست (به فارسی میشه ناسیونالیسم) باشم یا نباشم . حس خوبیه یا حماقته .ولی حالا که نگاه میکنم میبینم اینکه یه ایرانی به مسئله اینجوری فکر کنه حماقته .آخه میهن من چی داره که اونو بپرستم هر جا رو که نگاه کنی احمقی میباره . من به چیت بنازم ایران .به فرهنگیات ؟ به هنرمندات ؟ به رییس جمهورت ؟ به حکومتت ؟ به آب و هوای خوبت ؟ به وضع اقتصادت؟ به تعصب مردمت ؟ نه آخه به چی ؟ بگزریم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;گفتن نداره که منم مثل هر ایرانی چشم امید به المپیک داشتم که اگه قسمت شد ته دلم یه خورده غرورم رو از خواب بیدارش کنم ولی حالا هر روز به طور منظم کاروان ملی ما داره حذف میشه . بعد هم آقای مجری با پررویی تمام روی صحنه ویزیون تله وارد میشن و میگن که بینندگان عزیز این ورزشکار شش ماه پیش شب خونه خاله اش خورش سبزی مونده خورده ومصدوم شده حالا هم همه باید خوشحال باشیم که ایشون تونستن به المپیک برسن . وپرونده بسته میشه . همه اینا یه طرف بعد از همه این حرفا یه باره میبینی دارن از ویزیون تله کشورت سرود _ قهرمانان دلاوران_ پخش میکنن خوشحال میشی که حتمن خبریه میبنی یه دلاور تونسته مدال برنز بگیره !!؟؟ این شد افتخار ملی ما ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;راستی یه خبر خوبم بدم دوچرخه سواران ما برای نخستین بار به خط پایان رسیدن حالا اگر تونستی میهن پرست باش&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;آهنگی که میزارم باز از نامجو ست نامربوط به حال و اوضاع نیست حتمن گوش بدید . برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید در صفحه جدید وسط سمت چپ روی گزینه free user کلیک کنید . در صفحه جدید چند ثانیه صبر کنید تا گزینه آبی رنگ دانلود مشخص شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://rapidshare.com/files/138548536/az_ane_ma.wma.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;برای دانلود کلیک کنید&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;  /     کاریکاتور از مانا نیستانی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Aug 2008 19:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajooj&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>ajooj</dc:creator>
<guid>http://ajooj.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>-------------------------داستان -  از «محمد زرین»-------------------------</title>
<link>http://ajooj.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>این نویسنده رو به تازگی ها پیدا کردم . تک و توک آثارش رو از اینترنت خوندم . به نظر جالب می یاد .&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.ketabname.com/bookstore/images_of_books/45/2/4521-j.jpg&quot; align=left border=1&gt; یکی از کتابهاشم تونستم از اینترنت بخرم اینم عکس اونه . تا چند روز دیگه میاد دستم . داستان زیر هم از اونه . داستان جالبیه . نوع نگارش و زبان داستان مخصووصن . برام تازگی داشت . چون خوشم اومد گفتم بزارم شما هم خوشتون بیاد.&lt;/P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#808000 size=1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff9933 size=2&gt;دعا كن&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial color=#808000&gt; &lt;/P&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;
&lt;P&gt;همان شب اول که با بابا رسیدند شهرستان زود خوابش گرفت. تلویزیون مامان بزرگ سیاه- سفید بود، ویدیو هم نداشت. دست پختش هم به قول مامان مثل دهاتی ها بود. پلویی هم که درست کرده بود عین آش بود. ته دیگ هم نداشت. رنگ خورشت هم مثل شربت سینه بود اما بابا مدام می گفت:مامان دستت درد نکنه! فکر کرده بود بابا نباید مثل بچه ها مامان مامان کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;خوابش گرفته بود اما خواب نبود. وانمود می کرد خوابیده است! مسواک هم نزد چون خمیر دندان خودشان را فراموش کرده بودند بیاورند، توی خانۀ مامان بزرگ هم خمیر دندان پیدا نمی شد. مامان بزرگ دندان مصنوعی اش را می شست اما با مسواکِ خالی که مثل جارویی کهنه بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;بابا مثل هر شب که می آمد کنار رختخوابش، آمد. دستی به موهای پسرکش کشید و حرفهایی که هر شب می زد و هیچ هم تغییر نمی کرد گفت: خوب مسواک زدی؟... از بابا که دلخور نیستی!... با خدا حرف بزن دعا کن! برا خودت، برا من، برا مامان بزرگ! آخر از همه هم می گفت: برا مامان خودت. چون هنوز هم از مامان دلخور بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;بابا بعد از بوسه ای و شب بخیر، برگشت پیش مامان بزرگ تا دربارۀ همه حرف بزنند و یکی یکی از مامان بزرگ بپرسد چه می کنند؛ عمه لیلا، دایی اسماعیل- دایی بابا نه دایی او- خاله فرزانه که خالۀ واقعیش نبود با چندتایی دیگر که اگر همه را یک جا می آورد توی فکرش می شدند فامیل بابا؛ یعنی آدمهایی که مامان از آنها خوشش نمی آمد هرچند که دیگر خوشش می آمد یا نمی آمد فرقی نمی کرد چون جدا شده و رفته بود شوهر کرده بود به مردی که بابا اسمش را گذاشته بود حمال&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;تا خوابش نبرده بود از بی کاری به حرف بابا، و مامان بزرگ گوش کرد. مامان بزرگ گفت: کاش یه کم کله شقی نمی کردی می رفتی می آوردیش. تقصیر خودته، نجنبیدی. حالا خیلی سخت می گذره، نه؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;از جایی که بود- توی اتاق پشتی- نمی توانست آنها را ببیند اما می دید که بابا دارد سرش را تکان می دهد! راست راستکی نمی دید، توی فکرش می دید که بابا چطور با حرکت سرش بله می گوید. مامان بزرگ گفت: حالا چه کار می خوای بکنی؟ بابا فرش را نگاه کرد، یا سقف را! مامان بزرگ گفت: خدا ذلیلش کنه- مامانِ او را می گفت- دل سنگ می خواهد آدم این بچه رو بذاره بره- منظورش او بود- حالا به کی شوهر کرده؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;به یه حمال&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;صبح که بیدار شد روز جمعه بود. تا ظهر با پسرعمو«برنا» بازی کرد. به نظرش بد پسری نمی آمد اما هنوز چیزی نشده یکی دو فحش بارش کرده بود. شاید هم فحش نبود اما او فکر کرده بود باید فحش باشد چون به لهجۀ محلی بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;ظهر همگی مهمان عمو بودند. توی آن حیاط قدیمی یک طرفش مامان بزرگ بود با آت و آشغال هایش، و آن طرفِ حوض هم عمو بود با زنش، و برنا&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;برنا فرق باز کرده بود. یک راست از حمام آمده بود سرسفره. پیژامایی پایش بود که او از رنگش خوشش نیامد. چون نه سبز بود، نه خاکستری. اما شلوار کوتاه پایش بود؛ همان چیزی که برنا تا دیده بودش گفته بود: مردا نباید بپوشن! مگر او هنوز مرد شده بود که نپوشد؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;نهار هم ماکارونی بود هم چلو خورشت. خاله- مامانِ برنا- برایش ماکارونی کشید. ظاهر غذا یک بود اما مزه اش! بوی پیاز می داد. می خواست نخورد. خاله گفت: ماکارونی رو محض تو و برنا درست کردم. می دونم دوس داری، بخور دوباره برات بکشم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;لای ماکارونی را نگاه کرد تا اگر پر پیاز داشت آنها را جدا کند. اگر می آمدند زیر دندانش حتمـاً بالا می آورد! تا پر پیاز سرخ کرده ببیند یاد سوسک می افتد، و وقتی سوسک ببیند یاد پیاز سرخ کرده می افتد. مامان خودش این را می دانست. چاشنی ماکارونی را طوری درست می کرد که انگار پیاز نداشت، اما داشت. کلکی می زد که خودش بلد بود. بابا هم بعد، هرچند کمی طول کشید این کلک را یاد گرفت. اسمش را گذاشته بود راز بخور و نپرس&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;او کنار بابا نشسته بود. عمو با خاله و برنا روبه رویشان بودند. مامان بزرگ هم تنها نشسته بود یک طرف. روبه روی مامان بزرگ خالی بود. فکر کرده بود اگر بابا بزرگ بود آن جا می نشست، که نبود. مرده بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;مامان بزرگ روی سفره خم شد و به کندی برای خودش پلو کشید با خورشت. چند قاشقی كه خورد خم شد سمت او و گفت که می خواهد چند قاشقی از ماکارونی اش بردارد. از خدا خواسته نصف بشقابش را ریخت توی بشقاب مامان بزرگ. مامان بزرگ با خنده تذکر داد: نه این قد! می خوام ببینم چه مزه ای می ده. عمو تقریباً داد زد: خب این جا که هست. چرا دوست داری گدایی کنی. بیا! دیس ماکارونی را برداشت چند قاشق پر، پشت سر هم ریخت توی بشقاب مامان بزرگ. حالا همۀ غذای مامان بزرگ توده ای ماکارونی بود! پلو وخورشت آن زیر بود که دیده نمی شد. مامان بزرگ باز هم خندید. گفت: این همه که نخواستم. نمی تونم بخورم. عمو گفت: نترس همه شو می خوری. مامان بزرگ گفت: كی من این همه می خورم؟ عمو گفت: تا جون داری بخور&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;برنا زد زیر خنده. بعد رو کرد به او، گفت: همه شو می خوره. حالا ببین! عمو گفت: فکر و ذکرش خوردنه. همین! برنا دوباره خندید اما این بار صدای خنده اش بلندتر بود. عمو هم در حالی که قاشق غذا را به دهن می برد خندید. او هم خنده اش گرفت اما به بابا که نگاه کرد دید اصلاً نمی خندد. قیافه اش درهم بود مثل اوقاتی که از چیزی نارحت بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;خنده اش را فرو خورد. کمی هم احساس ناراحتی کرد. نباید وقتی بابا ناراحت بود می خندید. به مامان بزرگ نگاه کرد. مامان بزرگ هم انگار که انتظار کشیده بود تا او نگاهش کند مثل بچه ای خجالتی خنده ای کرد و گفت: قربون شکلت، بیا یه بوس بده مامان بزرگ. عمو گفت: بذار بچه غذاشو بخوره! مامان بزرگ گفت: پیش من با برنا هیچ فرقی نداره. عمو گفت: نگفتم فرق داره، می گم بذارغذاشو بخوره. مامان بزرگ گفت: دارم می خورم. عمو داد زد: می بینم داری می خوری! بذار بچه هم غذاشو بخوره. مامان بزرگ هاج و واج به اطراف نگاه کرد. گفت: من نمی ذارم؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;برنا زد زیر خنده. رو به او گفت: نمی شنوه! عمو گفت: خوبم می شنوه. هر وقت مصلحت باشه می شنوه! مامان بزرگ دوباره رو کرد به او. باز مثل بچه ای خجالتی خندید. بشقابش را گرفت کنار بشقاب او. گفت: بذار یه کم غذا برات بریزم. عمو گفت: تعارف می کنه! باور نکن. برنا خندید. مامانش هم خندید. بعد رو به عمو گفت: سر به سرش نذار&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;تازه فهمید که دارند مامان بزرگ را دست می اندازند. اما مامان بزرگ یا هیچ نفهمید یا اعتنا نداشت. شاید هم واقعاً نمی شنید. گاهی فقط به او یا به بابا تذکر می داد که غذایشان را بخورند اما او که میزبان نبود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;مهمانی بی مزه ای بود. به او که اصلاً خوش نمی گذشت اما عین خیالش نبود. نه فرق باز کرده بود نه رفته بود حمام. فکر کرد چه خوب شد شلوار کوتاهش را عوض نکرد. راحت راحت بود. اما کمی دلش به حال مامان بزرگ سوخت چون چادر نو سرش کرده بود همین طور پیراهن و روسری كه توى اتاقهای خودش تن نمى كرد؛ محض مهمانی پوشیده بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;بعد از نهار كه دوباره برگشتند آن طرف حیاط فكر كرد این هم شد مهمانى! نه تاكسی سوار شدنی، نه خریدی! چه مهمانی؟! اما مامان بزرگ خوشحال بود. به اتاقش كه رسید طوری چادرش را برداشت و روی زمین نشست كه انگار از جایی غریبه راهی طولانی آمده، رسیده به خانۀ خودش. كاش بابا حال گیری نمی كرد، شروع نمی كرد به جروبحث با مامان بزرگ. انگار از رفتار عمو ناراحت شده بود. طوری غرولند می كرد كه انگار مامان بزرگ فقط مامان خودش تنهاست&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;نایستاده بود به حرفهایش گوش كند. رفته بود اتاق پشتی هرچند صدایشان را می شنید. همان جا مانده بود تا ساكت شدند. بعد برگشت. بابا پشتش به او بود. قوز كرده بود گوشۀ اتاق. اما چهرۀ مامان بزرگ را دید كه داشت با حاشیۀ چادرش رطوبت چشمش را پاك می كرد. نگاهشان كه به هم افتاد باز مامان بزرگ مثل خجالتی ها خندید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;بابا گفته بود یك هفته شاید هم دو هفته شهرستان می مانند؛ فقط یك روز دیگر ماندند. این دومین روز را ماندند چون بابا دوست داشت پستوی مامان بزرگ را، جایی كه آشپزی می كرد تمیز كند. چیزهایی هم برایش خرید. همین طور خمیردندان كه اصلاً به دردش نمی خورد! این روز را برنا تا لنگۀ ظهر خواب بود. بعدازظهر هم كلاس ارگ داشت. فردایش برگشتند تهران. این هم شد مسافرت؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;توی رختخواب خودش بود اما خوابش نمی برد. بابا انگار یادش رفته بود بیاید دست بكشد به موهایش و بپرسد مسواك زده است؟ دعا خوانده است؟ چپیده بود توی اتاق خودش. نه رادیو گوش می كرد، نه كتاب می خواند، نه می رفت بنشیند توی نشیمن تلویزیون نگاه كند. افتاده بود روی تختش&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;تشك را از روی تخت انداخت كف اتاق. بالش، ملافه و پتو را گذاشت روی آن، كشید تا كنار تخت بابا. اجازه هم نگرفت كه بیاید كنار تخت او روی زمین بخوابد؟ نخوابد؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;بابا هیچ نگفت. انگار نفهمید یكی آمده بود پایین تختش. فهمیده بود! چون خواهش كرد چراغ اتاق را خاموش كند. و او هم خاموش كرد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;توی اتاق تاریك دراز كشید. كنار بابا كه بود هیچ از تاریكی بدش نمی آمد. كمی بعد هم چشمش عادت كرد. محض امتحان بابا كه ببیند خواب است یا بیدار آهسته گفت: بابا به تو خوش گذشت؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;چی خوش گذشت؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;مسافرت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;!&lt;BR&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;نه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;.&lt;BR&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;به منم نه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;ساكت ماندند. بابا اعتنا نداشت كه او آمده بود پایین تختش. بی خود كه نیامده بود؟ پیش از آن هر وقت چنین كاری می كرد بابا می گذاشت به حساب دلتنگی برای مامان. آن قدر حرف های خوشمزه می زد كه نمی فهمید كی خوابش می برد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;شروع كرد سقف را نگاه كردن. اما بابا كه نمی دید؟ آهسته دستش را پیش بردْ تا رسید به شانۀ بابا. آن وقت بابا یادش آمد. گفت: مسواك زدی؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;آره&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;منتظر ماند برای سؤال بعد یا اینكه بگوید دعا كن اما بابا سكوت كرده بود. سكوتش آن قدر طول كشید كه فكر كرد خیال ندارد بقیۀ حرفش را بگوید. دستش را جابه جا كرد. انگشت اشاره را آرام بالا و پایین برد و روی شانۀ بابا ضرب گرفت. آن وقت بابا با صدایی خسته گفت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;:&lt;BR&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;دعا كن&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;!&lt;BR&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;باشه بابا&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;هیچ نگفت برا خودت، برا من... فقط گفت دعا كن مامان بزرگ بمیره&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=1&gt;&lt;FONT size=2&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=1&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=1&gt;&lt;FONT color=#ff9933 size=2&gt;آثار این نویسنده:&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=1&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;باغ بی حصار، مجموعه داستان، ۱۳۶۶، نشر آگاه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;جایی چراغی روشن است، مجموعه داستان، ۱۳۶۹، نشر آگه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اسب در پاركینگ، نوجوانان، ۱۳۷۱، نشر آگه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;نامه های صورتی، مجموعه داستان، ۱۳۷۸، نشر فرشتگان&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;تابستان بچه ماهی، رمان، ۱۳۷۹، نشر آگه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;شب سودابه، مجموعه داستان، ۱۳۸۳، ناشر مؤلف&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;كلبه ای بالای كوه، رمان، ۱۳۸۳، ناشر مؤلف&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 Aug 2008 15:45:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajooj&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>ajooj</dc:creator>
<guid>http://ajooj.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>----------------------سری داستانک سریالی (8)--------------------------</title>
<link>http://ajooj.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;B&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;به زودي هوا خنک مي شود&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#008080&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/8603/sehat-zr.jpg&quot; align=left border=1&gt;سروش صحت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;هوا آتش بود. زني که کنار پنجره نشسته بود خواست شيشه را پايين بکشد اما پنجره عقب تاکسي دستگيره نداشت. زن به راننده گفت؛ «مي شه دستگيره عقب رو بدين.» راننده گفت؛ «نداره...» زن گفت؛ «يعني چي؟... دستگيره نداره؟» راننده گفت؛ «خير، شيشه را زياد بالا و پايين مي کردن دستگيره ش را ورداشتيم.» زن گفت؛ «ما داريم اين پشت از گرما مي ميريم، اونوقت شما دستگيره رو ورداشتين؟» راننده گفت؛ «به پشت و جلو نيست، ما هم که جلو نشستيم، پنجره مون هم بازه داريم از گرما مي ميريم، هوا کلاً گرمه.» زن گفت؛ «آخه اينجوري که نمي شه.» راننده چيزي نگفت. زن گفت؛ «آقا اين دستگيره رو هرجا گذاشتي بده، هلاک شديم.» راننده گفت؛ «نيست خانم. گذاشتمش خونه.» زن گفت؛ «پس همين جا نگه دارين، من پياده مي شم.» راننده گفت؛ «اينجا وسط اتوبان ماشين گيرتون نمي يادها.» زن گفت؛ «ماشين زياده، نگه دارين.» راننده که ماشينش وسط ترافيک سنگين بي حرکت ايستاده بود گفت؛ «بفرماييد، همين جا مي تونيد پياده بشيد.» زن پياده شد و در تاکسي را محکم به هم کوبيد. راننده گفت؛ «اينجا ماشين گيرش نمي ياد.» زن رفت و کنار اتوبان ايستاد. ماشين ما تکان نمي خورد. زن هم همان کنار ايستاده بود. همه چيز مثل يک کارت پستال ثابت و بي حرکت بود. بعد ماشين چند متري جلو رفت. زن نگاهي به صف ماشين هايي که مثل مورچه قطار شده بودند کرد، به طرف ماشين آمد، سوار شد و گفت؛ «حيف که اينجا ماشين گيرم نمي ياد والا محال بود سوار بشم.» راننده گفت؛ «مي دونم؛» زن گفت؛ «رفتين خونه دستگيره اين شيشه رو بذارين.» راننده گفت؛ «چشم.» زن گفت؛«خيلي ممنون&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.»&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/8603/sehat-zr.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 Aug 2008 22:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajooj&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>ajooj</dc:creator>
<guid>http://ajooj.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>------------------------------گفتگوهای من و اجوج-----------------------------</title>
<link>http://ajooj.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1218543596.jpg&quot; align=textTop border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نشستم روی مبل گوشه اتاق زیر باد کولر نهارم هم خوردم که سر و کلش پیدا میشه اجوج رو میگم . از من نخواین که اونو معرفی کنم چون من خودم هم اونو نمیشناسم . عکس بالا هم ازاون نیست(عکس رو از سایت محمد رضا تاجیک برداشتم ) تنها میتونم بعضی از حرفاشو واستون بگم &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اجوج: تو باید بنویسی میدونی باید بنویسی . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من: چرا باید بنویسم &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اجوج:چون باید بنویسی که بتونی فکر کنی .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من:من اگه ننویسم نمیشه فکر کنم من همینجوری هم میتونم فکر کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اجوج:نه نمیتونی چرا اینقد با من لج میکنی تا ننویسی فکرات رو باد میبره هر چی که به سرت بزنه سریع می پره میره هوا &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من:باشه قبول اگه ننویسم نمیتونم فکر کنم خوب حالا اگه نتونستم فکر کنم چی میشه ؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اجوج:هیچی زندگیت بی معنی میشه . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من:خب اگه بی معنی شد چه مرگیم میشه &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اجوج:بی معنی میشه دیگه ببین داری گیر میدی &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من:نه بگو دیگه &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اجوج:ببین هیچ مرگیت نمیشه ولی اگه بی معنی بشه به هت خوش نمیگزره &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من:خوب خوش نگزره به درک &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اجوج:نه دیگه اون موقع تازه میری میگردی ببینی باید چه کار بکنی تا به هت خوش بگزره . اون موقع تازه دوباره میرسی به حرف الان من. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من :نه وایسو ببینم این همه آدم که نه مینویسن نه فکر میکنن الان به هشون خوش نمیگزره ؟ همین دوست و رفیقای من کلی دارن بازندگی حال میکنن .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اجوج:تو نباید اونا رو با خودت مقایسه کنی خودتم اینو میدونی پس از من نپرس . میدونی که اونجوری نمیتونی لذت ببری . خودت که امتحان کردی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;باشه قبول مینویسم مینویسم . اگه من میتونم جواب تو رو بدم اگه بنویسم تو راضی میشی &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نه &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دیگه چرا ؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;جواب این باشه واسه وقتی بزرگتر شدی . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تو یه همین لحظه غیبش زد ولی الان باز اینجاست اما دیگه حرف نمیزنه نشسته و به من لبخند میزنه از این حرف آخرش لجم گرفت نه اینکه خودش خیلی بزرگه .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 12:03:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajooj&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>ajooj</dc:creator>
<guid>http://ajooj.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>----------------------------قطعه ای از محسن نامجو-----------------------------</title>
<link>http://ajooj.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1218387059.jpg&quot; align=textTop border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;نمیدونم این محسن رو میشناسین یا نه ولی میدونم اگه بشناسین هم این کارش رو گوش ندادین البته شاید به خاطر الفاظ به کار برده شده از آهنگ خوشتون نیاد . نامجو چندان انسان بزرگی نیست ولی همینکه با جرعت پای حرفاش وامیسته برای من مهمه . نامچو یه پدیده است نه یه پدیده موسیقیایی بلکه یه پدید اجتماعی .این کار رو با همکاریه دوستش آقای عبدی خونده شعر هم از عبدی هست . کار زیبایی شده . در ضمن برای دانلود بعد از کلیک کردن بر لینک زیر  به صفحه ای وارد میشید اونجا وسط صفحه سمت چپ گزینه free user رو انتخاب کنید و در صفحه بعد منتظر باشید تا بعد از چند ثانیه دکمه آبی دانلود مشخص شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://rapidshare.com/files/136115269/23_-_Mohsen_Namjoo_-_Raftam_Sare_Kooche_Armenia.wma.html&quot; target=_blank&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;برای دانلود کلیک کنید&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 Aug 2008 20:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajooj&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>ajooj</dc:creator>
<guid>http://ajooj.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>------------------------------شعری از حسین پناهی-----------------------------</title>
<link>http://ajooj.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;این پست هم برای حسین پناهی ام که تازه به زندگیم وارد شده .نمیدونم چرا تا حالا سراغش نرفته&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1218284605.jpg&quot; align=left border=1&gt; بودم . شایدم اون سراغ من نمیومد.شعر حسین زندگیه. &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;چشمان من&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN lang=en-us&gt; &lt;A name=3&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;شب در چشمان من است &lt;BR&gt;به سیاهی چشمهایم نگاه کن&lt;BR&gt;روز در چشمان من است&lt;BR&gt;به سفیدی چشمهایم نگاه کن&lt;BR&gt;شب و روز در چشمان من است&lt;BR&gt;به چشمهای من نگاه کن&lt;BR&gt;چشم اگر فرو بندم &lt;BR&gt;جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 08 Aug 2008 19:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajooj&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>ajooj</dc:creator>
<guid>http://ajooj.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>-----------------------سری داستانک سریالی (7)-----------------------------</title>
<link>http://ajooj.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff9900 size=3&gt;راسکلنيکوف&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff9900 size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#008080&gt;
&lt;P align=right&gt;سروش صحت&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/8603/sehat-zr.jpg&quot; align=left border=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;با موبايل حرف مي زدم. دختر جواني که کنارم نشسته بود، مرتب نگاهم مي کرد. متوجه شدم صدايم از حد معمول صحبت کردن در تاکسي بالاتر رفته است. خجالت کشيدم. سر و ته حرف را هم آوردم و تلفن را قطع کردم. دختر جوان باز هم نگاهم مي کرد. گفتم؛ «مثل اينکه خيلي بلند حرف زدم. ببخشيد، حواسم نبود.» دختر جوان گفت؛ «نخير... من پنجشنبه ها يادداشت هاي شما را مي خونم، مي خوام يه چيزي به شما بگم ولي روم نمي شه.» راننده توي آينه نگاهي به من و دختر جوان کرد. نمي دانستم چه بگويم. گفتم؛ «شما لطف داريد.» دختر گفت؛ «من يه خواهش دارم، پول هم بخواين مي دم.» راننده دوباره در آينه نگاه کرد. دختر گفت؛ «بگم؟» گفتم؛ «نمي دونم.» دختر جوان گفت؛ «مي شه از خواننده هاتون بخواين هر کدوم مطلبتون رو خوندن براي مادر من دعا کنن؟» راننده در آينه نگاه نکرد و به روبه رو خيره شده بود. پرسيدم؛ «مريضن؟» دختر گفت؛ «بله.» و صدايش لرزيد. گفتم؛ «يعني مي خواين اسم ايشون را بنويسم؟» دختر گفت؛ «فرقي نداره، فقط براش دعا کنن.» پرسيدم؛ «بيماري شون چيه؟» مرد ميانسالي که جلو نشسته بود، گفت؛ «چه فرقي مي کنه؟» گفتم؛ «يعني فکر مي کنيد ...» دختر گفت؛ «اگه فقط يکي از دعاها بگيره، بسه.» بعد گفت؛ «مي نويسين؟» گفتم؛ «نمي دونم مي تونم يا نه ولي اگه شد، چشم.» کمي جلوتر پياده شدم، مي خواستم از پل عابر بالا بروم که يک نفر از پشت شانه ام را گرفت. همان مرد ميانسالي که جلوي تاکسي نشسته بود، بود. گفتم؛ «بله؟» گفت؛ «مي شه بنويسيد خواننده هاتون براي من هم دعا کنند؟» به مرد نگاه کردم، پيشاني اش خيس عرق بود و نفس نفس مي زد ، معلوم بود دويده است. پرسيدم؛ «شما هم بيماريد؟» مرد گفت؛ «نخير&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.»&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Aug 2008 08:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajooj&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>ajooj</dc:creator>
<guid>http://ajooj.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>------------------------------افتتاح قسمت جدید-----------------------------</title>
<link>http://ajooj.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;این بلاگ بیشتر زندگی منو در برگرفته . برای همین حیفم اومد که بخشی دیگه از زندگی من جاش اینجا&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1217934646.jpg&quot; align=left border=1&gt; خالی باشه . من در تمام روز با موسیقی زندگی میکنم . موسیقی از تنها موارد معدودیه که به زندگی من معنا میده. بدون موسیقی زندگی بی رنگ میشه . بگذریم امروز روز افتتاح این قسمته بلاگه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; .&lt;/FONT&gt;در هرپست یکی از قطعات محبوب من&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; . &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;کاری که امروز میزارم اسمش هست« مناجاتنامه». تکنوازی سازی هست به نامه «قیچک باس». قیچک سازه ایرانی که در جنوب شرق کشورمون زیاد ازش استفاده میکنن . آقای سیامک آقایی با تغییر در ساختمان آن ساز باس قیچک رو طراحی کرده . صدای بسیار زیبایی داره. صدایی بسیار شبیه به صدای انسان. برای دریافت این قطعه رو لینک زیر کلیک سمت راس بکنید و گزینه ی save target as رو انتخاب کنید . &lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.siamakaghaei.com/musics/monajatname_48k.mp3&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#cc9900&gt;دریافت مناجاتنامه&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Aug 2008 08:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajooj&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>ajooj</dc:creator>
<guid>http://ajooj.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>--------------------------------حرف من--------------------------------------</title>
<link>http://ajooj.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1217661680.jpg&quot; align=textTop border=1&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چند وقت پیش هنگامی که احتمال زیاد اصبانی بودم و از زندگی خودم بدم اومده بود چشمم به یه گربه افتاد که داشت تویه آشغالا دنبال غذا میگشت(۱) توی سرم یه سوال خودش رو انداخت بیرون . واقعا چه موجودی توی این دنیا تونسته یا میتونه توی ایده آل خودش زندگی کنه .من که هنوز کسی رو پیدا نکردم. در پی این سوال جوابی پیش میآید : که ایده آل به تعریف شما از آن بستگی دارد بعد از کمی فلسفیدن دونستم ایده آل یعنی لذت بزرگ و حال هر انسان لذتهای مخصوص به خود رو داره . پس این پاسخ خوبی به سوال نیست وسوال به گونه ای دیگر مطرح می شود چه کسی توانسته به لذت بزرگ خود دست پیدا کند ؟&lt;/FONT&gt; 
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;تازگی ها با یه وبلاگ آشنا شدم به نام یادداشتهای یک پیرمرد (۲) . از اون پرسیدم که تا به حال به ایده آل خودت رسیدی و پاسخ داد که:&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; «این نیست که انسانها به ایدهآلهایشان نمیرسند، میرسند منتها زیاده خواه هستند من برایت نوشتم تا وقتی تلاش میکنیم آنچیزی بشویم که دوست داریم، زندگیمان جالب است، وقتی رسیدیم خیلی جالب نیست»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;و باز من چنین برداشت میکنم که زندگی در ایده آل برای بشر ناممکن است پس چنین رنج بیهوده چرا؟.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot;&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;-----------------------------------------------------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پاورقی ۱-البته چیزی پیدا نکرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پاورقی ۲- &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://memorygarden.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;حتمن این بلاگ رو نگاه کنید&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.atings.com/uploads/1217661680.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 Aug 2008 21:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ajooj&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>ajooj</dc:creator>
<guid>http://ajooj.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
