این نویسنده رو به تازگی ها پیدا کردم . تک و توک آثارش رو از اینترنت خوندم . به نظر جالب می یاد .

یکی از کتابهاشم تونستم از اینترنت بخرم اینم عکس اونه . تا چند روز دیگه میاد دستم . داستان زیر هم از اونه . داستان جالبیه . نوع نگارش و زبان داستان مخصووصن . برام تازگی داشت . چون خوشم اومد گفتم بزارم شما هم خوشتون بیاد.
دعا كن
همان شب اول که با بابا رسیدند شهرستان زود خوابش گرفت. تلویزیون مامان بزرگ سیاه- سفید بود، ویدیو هم نداشت. دست پختش هم به قول مامان مثل دهاتی ها بود. پلویی هم که درست کرده بود عین آش بود. ته دیگ هم نداشت. رنگ خورشت هم مثل شربت سینه بود اما بابا مدام می گفت:مامان دستت درد نکنه! فکر کرده بود بابا نباید مثل بچه ها مامان مامان کند
!
خوابش گرفته بود اما خواب نبود. وانمود می کرد خوابیده است! مسواک هم نزد چون خمیر دندان خودشان را فراموش کرده بودند بیاورند، توی خانۀ مامان بزرگ هم خمیر دندان پیدا نمی شد. مامان بزرگ دندان مصنوعی اش را می شست اما با مسواکِ خالی که مثل جارویی کهنه بود.
بابا مثل هر شب که می آمد کنار رختخوابش، آمد. دستی به موهای پسرکش کشید و حرفهایی که هر شب می زد و هیچ هم تغییر نمی کرد گفت: خوب مسواک زدی؟... از بابا که دلخور نیستی!... با خدا حرف بزن دعا کن! برا خودت، برا من، برا مامان بزرگ! آخر از همه هم می گفت: برا مامان خودت. چون هنوز هم از مامان دلخور بود.
بابا بعد از بوسه ای و شب بخیر، برگشت پیش مامان بزرگ تا دربارۀ همه حرف بزنند و یکی یکی از مامان بزرگ بپرسد چه می کنند؛ عمه لیلا، دایی اسماعیل- دایی بابا نه دایی او- خاله فرزانه که خالۀ واقعیش نبود با چندتایی دیگر که اگر همه را یک جا می آورد توی فکرش می شدند فامیل بابا؛ یعنی آدمهایی که مامان از آنها خوشش نمی آمد هرچند که دیگر خوشش می آمد یا نمی آمد فرقی نمی کرد چون جدا شده و رفته بود شوهر کرده بود به مردی که بابا اسمش را گذاشته بود حمال!
تا خوابش نبرده بود از بی کاری به حرف بابا، و مامان بزرگ گوش کرد. مامان بزرگ گفت: کاش یه کم کله شقی نمی کردی می رفتی می آوردیش. تقصیر خودته، نجنبیدی. حالا خیلی سخت می گذره، نه؟
از جایی که بود- توی اتاق پشتی- نمی توانست آنها را ببیند اما می دید که بابا دارد سرش را تکان می دهد! راست راستکی نمی دید، توی فکرش می دید که بابا چطور با حرکت سرش بله می گوید. مامان بزرگ گفت: حالا چه کار می خوای بکنی؟ بابا فرش را نگاه کرد، یا سقف را! مامان بزرگ گفت: خدا ذلیلش کنه- مامانِ او را می گفت- دل سنگ می خواهد آدم این بچه رو بذاره بره- منظورش او بود- حالا به کی شوهر کرده؟
- به یه حمال.
صبح که بیدار شد روز جمعه بود. تا ظهر با پسرعمو«برنا» بازی کرد. به نظرش بد پسری نمی آمد اما هنوز چیزی نشده یکی دو فحش بارش کرده بود. شاید هم فحش نبود اما او فکر کرده بود باید فحش باشد چون به لهجۀ محلی بود.
ظهر همگی مهمان عمو بودند. توی آن حیاط قدیمی یک طرفش مامان بزرگ بود با آت و آشغال هایش، و آن طرفِ حوض هم عمو بود با زنش، و برنا.
برنا فرق باز کرده بود. یک راست از حمام آمده بود سرسفره. پیژامایی پایش بود که او از رنگش خوشش نیامد. چون نه سبز بود، نه خاکستری. اما شلوار کوتاه پایش بود؛ همان چیزی که برنا تا دیده بودش گفته بود: مردا نباید بپوشن! مگر او هنوز مرد شده بود که نپوشد؟!
نهار هم ماکارونی بود هم چلو خورشت. خاله- مامانِ برنا- برایش ماکارونی کشید. ظاهر غذا یک بود اما مزه اش! بوی پیاز می داد. می خواست نخورد. خاله گفت: ماکارونی رو محض تو و برنا درست کردم. می دونم دوس داری، بخور دوباره برات بکشم.
لای ماکارونی را نگاه کرد تا اگر پر پیاز داشت آنها را جدا کند. اگر می آمدند زیر دندانش حتمـاً بالا می آورد! تا پر پیاز سرخ کرده ببیند یاد سوسک می افتد، و وقتی سوسک ببیند یاد پیاز سرخ کرده می افتد. مامان خودش این را می دانست. چاشنی ماکارونی را طوری درست می کرد که انگار پیاز نداشت، اما داشت. کلکی می زد که خودش بلد بود. بابا هم بعد، هرچند کمی طول کشید این کلک را یاد گرفت. اسمش را گذاشته بود راز بخور و نپرس!
او کنار بابا نشسته بود. عمو با خاله و برنا روبه رویشان بودند. مامان بزرگ هم تنها نشسته بود یک طرف. روبه روی مامان بزرگ خالی بود. فکر کرده بود اگر بابا بزرگ بود آن جا می نشست، که نبود. مرده بود.
مامان بزرگ روی سفره خم شد و به کندی برای خودش پلو کشید با خورشت. چند قاشقی كه خورد خم شد سمت او و گفت که می خواهد چند قاشقی از ماکارونی اش بردارد. از خدا خواسته نصف بشقابش را ریخت توی بشقاب مامان بزرگ. مامان بزرگ با خنده تذکر داد: نه این قد! می خوام ببینم چه مزه ای می ده. عمو تقریباً داد زد: خب این جا که هست. چرا دوست داری گدایی کنی. بیا! دیس ماکارونی را برداشت چند قاشق پر، پشت سر هم ریخت توی بشقاب مامان بزرگ. حالا همۀ غذای مامان بزرگ توده ای ماکارونی بود! پلو وخورشت آن زیر بود که دیده نمی شد. مامان بزرگ باز هم خندید. گفت: این همه که نخواستم. نمی تونم بخورم. عمو گفت: نترس همه شو می خوری. مامان بزرگ گفت: كی من این همه می خورم؟ عمو گفت: تا جون داری بخور!
برنا زد زیر خنده. بعد رو کرد به او، گفت: همه شو می خوره. حالا ببین! عمو گفت: فکر و ذکرش خوردنه. همین! برنا دوباره خندید اما این بار صدای خنده اش بلندتر بود. عمو هم در حالی که قاشق غذا را به دهن می برد خندید. او هم خنده اش گرفت اما به بابا که نگاه کرد دید اصلاً نمی خندد. قیافه اش درهم بود مثل اوقاتی که از چیزی نارحت بود.
خنده اش را فرو خورد. کمی هم احساس ناراحتی کرد. نباید وقتی بابا ناراحت بود می خندید. به مامان بزرگ نگاه کرد. مامان بزرگ هم انگار که انتظار کشیده بود تا او نگاهش کند مثل بچه ای خجالتی خنده ای کرد و گفت: قربون شکلت، بیا یه بوس بده مامان بزرگ. عمو گفت: بذار بچه غذاشو بخوره! مامان بزرگ گفت: پیش من با برنا هیچ فرقی نداره. عمو گفت: نگفتم فرق داره، می گم بذارغذاشو بخوره. مامان بزرگ گفت: دارم می خورم. عمو داد زد: می بینم داری می خوری! بذار بچه هم غذاشو بخوره. مامان بزرگ هاج و واج به اطراف نگاه کرد. گفت: من نمی ذارم؟!
برنا زد زیر خنده. رو به او گفت: نمی شنوه! عمو گفت: خوبم می شنوه. هر وقت مصلحت باشه می شنوه! مامان بزرگ دوباره رو کرد به او. باز مثل بچه ای خجالتی خندید. بشقابش را گرفت کنار بشقاب او. گفت: بذار یه کم غذا برات بریزم. عمو گفت: تعارف می کنه! باور نکن. برنا خندید. مامانش هم خندید. بعد رو به عمو گفت: سر به سرش نذار.
تازه فهمید که دارند مامان بزرگ را دست می اندازند. اما مامان بزرگ یا هیچ نفهمید یا اعتنا نداشت. شاید هم واقعاً نمی شنید. گاهی فقط به او یا به بابا تذکر می داد که غذایشان را بخورند اما او که میزبان نبود!
مهمانی بی مزه ای بود. به او که اصلاً خوش نمی گذشت اما عین خیالش نبود. نه فرق باز کرده بود نه رفته بود حمام. فکر کرد چه خوب شد شلوار کوتاهش را عوض نکرد. راحت راحت بود. اما کمی دلش به حال مامان بزرگ سوخت چون چادر نو سرش کرده بود همین طور پیراهن و روسری كه توى اتاقهای خودش تن نمى كرد؛ محض مهمانی پوشیده بود.
بعد از نهار كه دوباره برگشتند آن طرف حیاط فكر كرد این هم شد مهمانى! نه تاكسی سوار شدنی، نه خریدی! چه مهمانی؟! اما مامان بزرگ خوشحال بود. به اتاقش كه رسید طوری چادرش را برداشت و روی زمین نشست كه انگار از جایی غریبه راهی طولانی آمده، رسیده به خانۀ خودش. كاش بابا حال گیری نمی كرد، شروع نمی كرد به جروبحث با مامان بزرگ. انگار از رفتار عمو ناراحت شده بود. طوری غرولند می كرد كه انگار مامان بزرگ فقط مامان خودش تنهاست!
نایستاده بود به حرفهایش گوش كند. رفته بود اتاق پشتی هرچند صدایشان را می شنید. همان جا مانده بود تا ساكت شدند. بعد برگشت. بابا پشتش به او بود. قوز كرده بود گوشۀ اتاق. اما چهرۀ مامان بزرگ را دید كه داشت با حاشیۀ چادرش رطوبت چشمش را پاك می كرد. نگاهشان كه به هم افتاد باز مامان بزرگ مثل خجالتی ها خندید.
بابا گفته بود یك هفته شاید هم دو هفته شهرستان می مانند؛ فقط یك روز دیگر ماندند. این دومین روز را ماندند چون بابا دوست داشت پستوی مامان بزرگ را، جایی كه آشپزی می كرد تمیز كند. چیزهایی هم برایش خرید. همین طور خمیردندان كه اصلاً به دردش نمی خورد! این روز را برنا تا لنگۀ ظهر خواب بود. بعدازظهر هم كلاس ارگ داشت. فردایش برگشتند تهران. این هم شد مسافرت؟!
توی رختخواب خودش بود اما خوابش نمی برد. بابا انگار یادش رفته بود بیاید دست بكشد به موهایش و بپرسد مسواك زده است؟ دعا خوانده است؟ چپیده بود توی اتاق خودش. نه رادیو گوش می كرد، نه كتاب می خواند، نه می رفت بنشیند توی نشیمن تلویزیون نگاه كند. افتاده بود روی تختش.
تشك را از روی تخت انداخت كف اتاق. بالش، ملافه و پتو را گذاشت روی آن، كشید تا كنار تخت بابا. اجازه هم نگرفت كه بیاید كنار تخت او روی زمین بخوابد؟ نخوابد؟
بابا هیچ نگفت. انگار نفهمید یكی آمده بود پایین تختش. فهمیده بود! چون خواهش كرد چراغ اتاق را خاموش كند. و او هم خاموش كرد.
توی اتاق تاریك دراز كشید. كنار بابا كه بود هیچ از تاریكی بدش نمی آمد. كمی بعد هم چشمش عادت كرد. محض امتحان بابا كه ببیند خواب است یا بیدار آهسته گفت: بابا به تو خوش گذشت؟
- چی خوش گذشت؟
- مسافرت!
- نه.
- به منم نه.
ساكت ماندند. بابا اعتنا نداشت كه او آمده بود پایین تختش. بی خود كه نیامده بود؟ پیش از آن هر وقت چنین كاری می كرد بابا می گذاشت به حساب دلتنگی برای مامان. آن قدر حرف های خوشمزه می زد كه نمی فهمید كی خوابش می برد.
شروع كرد سقف را نگاه كردن. اما بابا كه نمی دید؟ آهسته دستش را پیش بردْ تا رسید به شانۀ بابا. آن وقت بابا یادش آمد. گفت: مسواك زدی؟
- آره
منتظر ماند برای سؤال بعد یا اینكه بگوید دعا كن اما بابا سكوت كرده بود. سكوتش آن قدر طول كشید كه فكر كرد خیال ندارد بقیۀ حرفش را بگوید. دستش را جابه جا كرد. انگشت اشاره را آرام بالا و پایین برد و روی شانۀ بابا ضرب گرفت. آن وقت بابا با صدایی خسته گفت:
- دعا كن!
- باشه بابا.
هیچ نگفت برا خودت، برا من... فقط گفت دعا كن مامان بزرگ بمیره.
آثار این نویسنده:
باغ بی حصار، مجموعه داستان، ۱۳۶۶، نشر آگاه
جایی چراغی روشن است، مجموعه داستان، ۱۳۶۹، نشر آگه
اسب در پاركینگ، نوجوانان، ۱۳۷۱، نشر آگه
نامه های صورتی، مجموعه داستان، ۱۳۷۸، نشر فرشتگان
تابستان بچه ماهی، رمان، ۱۳۷۹، نشر آگه
شب سودابه، مجموعه داستان، ۱۳۸۳، ناشر مؤلف
كلبه ای بالای كوه، رمان، ۱۳۸۳، ناشر مؤلف
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط اجوج
|
به زودي هوا خنک مي شود
سروش صحت
هوا آتش بود. زني که کنار پنجره نشسته بود خواست شيشه را پايين بکشد اما پنجره عقب تاکسي دستگيره نداشت. زن به راننده گفت؛ «مي شه دستگيره عقب رو بدين.» راننده گفت؛ «نداره...» زن گفت؛ «يعني چي؟... دستگيره نداره؟» راننده گفت؛ «خير، شيشه را زياد بالا و پايين مي کردن دستگيره ش را ورداشتيم.» زن گفت؛ «ما داريم اين پشت از گرما مي ميريم، اونوقت شما دستگيره رو ورداشتين؟» راننده گفت؛ «به پشت و جلو نيست، ما هم که جلو نشستيم، پنجره مون هم بازه داريم از گرما مي ميريم، هوا کلاً گرمه.» زن گفت؛ «آخه اينجوري که نمي شه.» راننده چيزي نگفت. زن گفت؛ «آقا اين دستگيره رو هرجا گذاشتي بده، هلاک شديم.» راننده گفت؛ «نيست خانم. گذاشتمش خونه.» زن گفت؛ «پس همين جا نگه دارين، من پياده مي شم.» راننده گفت؛ «اينجا وسط اتوبان ماشين گيرتون نمي يادها.» زن گفت؛ «ماشين زياده، نگه دارين.» راننده که ماشينش وسط ترافيک سنگين بي حرکت ايستاده بود گفت؛ «بفرماييد، همين جا مي تونيد پياده بشيد.» زن پياده شد و در تاکسي را محکم به هم کوبيد. راننده گفت؛ «اينجا ماشين گيرش نمي ياد.» زن رفت و کنار اتوبان ايستاد. ماشين ما تکان نمي خورد. زن هم همان کنار ايستاده بود. همه چيز مثل يک کارت پستال ثابت و بي حرکت بود. بعد ماشين چند متري جلو رفت. زن نگاهي به صف ماشين هايي که مثل مورچه قطار شده بودند کرد، به طرف ماشين آمد، سوار شد و گفت؛ «حيف که اينجا ماشين گيرم نمي ياد والا محال بود سوار بشم.» راننده گفت؛ «مي دونم؛» زن گفت؛ «رفتين خونه دستگيره اين شيشه رو بذارين.» راننده گفت؛ «چشم.» زن گفت؛«خيلي ممنون
.»
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط اجوج
|
|
|
|
سروش صحت دختربچه هفت، هشت ساله يي بين من و مادرش نشسته بود. يک ليوان بزرگ آب هويج دست دختر بود و اصرارهاي مادرش که مدام مي گفت؛ «بخورش ديگه... يه دفعه يي بخورش... زودباش» هيچ فايده يي نداشت. دختر کوچک نمي توانست آن همه آب هويج را يکباره و تند بخورد. شک نداشتم که تا چند لحظه ديگر نصف ليوان آب هويج روي شلوارم خواهد ريخت. همان موقع يک خرمگس بزرگ با وزوزي کرکننده از شيشه جلو آمد تو و مستقيم به طرف ليوان آب هويج رفت. دختربچه با حرکتي ناگهاني دستش را کنار کشيد. من و مادر دختر پاهايمان را جمع کرديم ولي آب هويج روي پاي هيچ کدام مان نريخت. مادر دختر گفت؛ «بخور تا نريختي اش.» دختر گفت؛ «من از اين مي ترسم.» مادر گفت؛ «اين که چيزي نيست، مگسه. مگس که ترس نداره.» دختر گفت؛ «خودت هم از سوسک مي ترسي.» مادر گفت؛ «سوسک با مگس فرق داره.» دختر گفت؛ «من از سوسک نمي ترسم ولي از مگس مي ترسم.» يک دفعه مردي که جلو نشسته بود با روزنامه يي که دستش بود، ضربه محکمي به مگس زد... خرمگس توي ليوان آب هويج افتاد و وزوزش قطع شد. ليوان آب هويج که خرمگس توي آن شناور بود همچنان دست دختربچه بود. مادر دختر گفت؛ «ديگه نخوريش ها.» دختر به مرد گفت؛ «چرا کشتيش؟» مرد گفت؛ «براي اينکه شما رو نترسونه.» هنوز جمله مرد تمام نشده بود که زنبور بزرگي از پنجره وارد تاکسي شد و زندگي ادامه پيدا کرد |
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط اجوج
آخرین برگ
کارگر دختری مدت هاست بیمار است،بنیه اش روز به روز تحلیل میرود. پزشک معالج ودختری که با بیمار هم منزل است و نقاش سالخورده ای که دوست آنهاست منتهای کوشش خود را می کنند ،لیکن دخترک دست از زندگی شسته است.
پاییز است و برگهای سرخ پیچکی که از دیوار روبروی اتاقشان بالا رفته است یکی پس از دیگری فرو می افتند .دختر بیمار فروافتادن برگها را از فراز بستر می نگرد و باخود می اندیشد که با سقوط آخرین برگ او نیز خواهد مرد.پزشک میگوید با بنیه ای که بیمار دارد این خیال به زندگی او پایان میدهد،اما اگر بتوان او را امیدوار کرد شاید که شفا یابد.تنها یک برگ بر پیچک مانده است و دختر یقین دارد که با فرو افتادن آن خواهد مرد.شب هنگام ،باد در غوغا است وطوفان بیداد می کند ، لیکن برگ بر جای خویش باقی است و دختر آن را می بیند وامیدوار می شود و بحران بیماری را از سر می گذراند. هنوز دوره نقاهتش پایان نپذیرفته است که نقاش سالخورده براثر ابتلای به ذات الریه می میرد . پیرمرد که دیده بود باد و توفان ، آخرین برگ را ازپیچک خواهد ربود شب هنگام نردبان وفانوسی برداشته بود و«برگی» بر دیوار نقاشی کرده بود.
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط اجوج
|
ريه نصف شده
سروش صحت
با دوستم عقب تاکسي نشسته بوديم. بعد از يک هفته که خودش را توي خانه حبس کرده بود، آورده بودمش بيرون تا مثلاً هوايي بخورد و مثلاً باهاش حرف بزنم تا مثلاً آرام تر شود. ولي نمي دانستم چه بگويم و هر دو ساکت بوديم. نگاهش کردم، دوستم بيرون را نگاه مي کرد، بعد از راننده پرسيد؛«مي شه تو ماشين سيگار کشيد؟» راننده گفت؛«نه.» دوباره سکوت شد. راننده گفت؛«سيگار نکش. من يه موقعي زياد مي کشيدم، الان نصف ريه ام نيست.» دوستم گفت؛«من نصف قلبم نيست.» هيچ وقت نديده بودم اينجوري حرف بزند، فکر کردم شوخي مي کند و خنده ام گرفت ولي قيافه اش جدي بود و نخنديدم. گفتم؛«ناراحت نباش.» دوستم گفت؛«باشه.» و دوباره بيرون را نگاه کرد و دوباره سکوت شد. گفتم؛«اينقدر ناراحت نباش ديگه.» گفت؛«مي خواهم نباشم ولي نمي شه... دست خودم که نيست.» بعد پرسيد؛«دستمال داري؟» هول کردم، هيچ وقت نديده بودم گريه کند، آن هم جلوي جمع. گفتم؛«نه.» راننده بسته دستمال کاغذي را از جلوي داشبورد برداشت و طرف ما گرفت. «خيلي ممنون.» دوستم يک دستمال برداشت، گردنش را پاک کرد و پرسيد «گرمه يا من گرممه؟» گفتم؛ «گرمه.» دوستم گفت؛«اîه.» گفتم؛«گرما اذيتت مي کنه؟» گفت؛ «نه.» راننده در آينه نگاهش کرد و پرسيد؛«چته؟» مي دانستم دوستم دوست ندارد توضيح بدهد، گفتم؛«چيزي نيست.» دوستم گفت؛«قضيه عشقيه... تا حالا عاشق شدين؟» راننده آهي کشيد بعد سر شيشه را پايين داد و گفت؛«سيگارتو بکش.»
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط اجوج
نيمه شب
سروش صحت
مرد پرسيد؛«چرا خيابونا اينقدر تاريکه؟» راننده تاکسي گفت؛ «نصفه شبه ديگه، نصفه شب ها بايد خيابونا تاريک باشه.» مرد گفت؛«نه. شما برو اونور نصفه شباش از روز هم روشن تره.» راننده گفت؛«براي همينه که اخلاقاشون اينقدر عجيب و غريب شده. شب بايد تاريک باشه که آدميزاد بخوابه، روز هم بايد روشن باشه که آدم کار کنه. اين قانونشه.» مرد گفت؛«شما که خودت داري شب کار مي کني.» راننده گفت؛«اگه دست خودم بود شب کار نمي کردم ولي طاقت گرما و شلوغي رو ندارم.» مرد پرسيد؛«شب ها نمي ترسين؟» راننده گفت؛«نه، از چي بترسم؟» مرد گفت؛«از اينکه يکي سوار ماشينتون بشه، سر صحبت رو باهاتون باز کنه بعد يه جاي خلوت که رسيدين، يه چاقو از جيبش درآره بذاره زير گلوتون بگه هرچي داري ردکن بياد، بعدش هم از ماشين پرتت کنه پايين و بره.» راننده گفت؛«چرا مي ترسم، ولي حيف که طاقت شلوغي و گرما رو ندارم.» تاکسي يه جايي خلوت رسيد. مرد دستش را آرام توي جيب کتش برد. راننده ديد و پرسيد؛«شما تو جيبت چاقو داري؟» مرد گفت؛«بله.» راننده گفت؛«مي خواي چاقوت رو بذاري زير گلوي من؟» مرد گفت؛«بله.» راننده پرسيد؛«راست مي گي؟» مرد گفت؛«نه.»
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط اجوج
بین مردم تا اسم صادق هدایت می یاد همه مردم ترس برشون میداره و یاد مرگ می افتن (البته بیشتر این مردم دو خط هم از اثار هدایت رو نخوندن و بقیه هم۰۰۰۰۰بماند)این داستان که امروز میزارم کمتر جایی پیدا میشه یه نگاه طنزالوده به عقاید قشر خاصی از مردم که الانم هنوز بین ما زیادن با خوندن این داستان یه وجه دیگه از شخصیت صادق هدایت رو می بینید به هر حال این شما و داستان(یه کم طولانی ولی به خوندنش می ارزه).......

البعثة الاسلامیه الی البلاد الافرنجیه
سه نامه از خبرنگار مجله «المنجلاب» که همراه کاروان «بعثة الاسلامیه» بوده و گزارش روزانه آن را می نوشته به دست آمده که از عربی ترجمه می شود:
***
کاروان اسلام
«در روز میمون فرخنده فال ٢٥ شوال سال ١٣٤٦ هجری قمری در شهر سامره از بلاد مبارکه عربستان، دعوت مهمی از نمایندگان ملل اسلامی به عمل آمده بود که راجع به اعزام یک دسته مبلّغ برای نشر دین حنیف اسلام در دنیا مشورت بنمایند. آقای تاج المتکلمین سِمَت ریاست، آقای عندلیب الاسلام نایب رییس، آقای سُکّان الشریعه عضو مشاور و محاسب و آقای سنّت الاقطاب سِمَت تند نویسی این جمعیت را عهده دار بودند. علاوه بر عده زیادی از فحول [چیره دستان] علما و قائدین مبرّز اسلام، نمایندگان محترم عدن، حبشه، سودان، زنگبار و مسقط نیز درین محفل شرکت کرده بودند و این عبد حقیر سراپا تقصیر: الجرجیس یافث بن اسحق الیسوعی نیز به سِمَت مخبر و مترجم مجله مبارکه: «المنجلاب» در آنجا حضور به هم رسانیده و مأمور بودم که قدم به قدم وقایع این قافله مهم را بنگارم تا در آن مجله شریفه درج و کافه [جمیع] مسلمین از اعمال و افعال آقایان مبلّغین دین مبین و جنبش اسلامی مطّلع و با خبر باشند».
آقای تاج المتکلمین اینطور مجلس را افتتاح فرمودند۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط اجوج
یورو ۲۰۰۸
سروش صحت
راننده تاکسي خميازه کشيد. جواني که عقب نشسته بود، گفت؛«معلومه شما هم شب ها فوتبال ها را نگاه مي کنيد... به نظرتون کي قهرمان جام مي شه؟» زن پيري که کنار جوان نشسته بود، پرسيد؛«کدوم جام؟» «همين جام ملت هاي اروپا ديگه، تمام دنيا به خاطر اين مسابقه ها، شب تا صبح بيدارن.» زن پير گفت؛«براي همينه که روزها همه دارن چرت مي زنن. امروز از صبح رفته ام دنبال کار دفترچه ام، آخرش هم درست نشد. تو اداره ها فقط بلدن شب ها فوتبال ببينن، روزها هم چرت بزنن.» پسر جوان گفت؛«تقصير فوتبال نيست.» راننده گفت؛«راست مي گه، ما ايراني ها اصولاً خوابمون زياده، شما ژاپني ها را ببينيد، اصلاً خواب ندارن، وقتي هم خوابن باز بيدارن.» پسر جوان گفت؛«به جاش وقتي بيدارن مي خوابن ولي چون چشم هاشون تنگه کسي نمي فهمه خوابيدن.» هيچ کس به شوخي جوان نخنديد. زن پير به پسر جوان گفت؛«شما خيالت راحت باشه، ايشالا تيم ملي خودمون قهرمان مي شه». جوان گفت؛ «تيم ملي خودمون چيه؟ بازي ها اروپائيه.» راننده گفت؛ «اتفاقاً بچه هاي ما جلوي تيم هاي قوي بهتر بازي مي کنن.» جوان گفت؛ «چي دارين مي گين؟ فقط تيم کشورهاي اروپايي تو جام هستن.» راننده پرسيد؛ «برزيل هم نيست؟» جوان گفت؛ «نه.» زن پير گفت؛ «پس هيچ کس قهرمان نمي شه.» راننده گفت؛ «اصلاً اگه ايران و برزيل نباشن بقيه اش ديگه فايده يي نداره.» جوان گفت؛ «اختيار داريد، بهترين تيم هاي دنيا مال اروپان. ايتاليا، هلند، انگليس.» راننده گفت؛ «انگليس اول مي شه. انگليسي ها بلدن چي کار کنن.» جوان گفت؛ «انگليس اصلاً تو جام نبود که بخواد اول بشه.» راننده گفت؛ «خود شما الان گفتي انگليس.» جوان گفت؛ «بله، من داشتم تيم هاي خوب اروپا رو مي گفتم، ولي انگليس نتونست بياد تو جام.» زن پير گفت؛ «مگه انگليس تو اروپا نيست؟» جوان گفت؛ «چرا، ولي انگليس قبل از شروع بازي ها حذف شد.» راننده خنديد و گفت؛ «مگه قبل از بازي هم مي شه حذف بشن؟ اول بايد بازي کنن بعد اگه باختن حذف بشن.» زن پير گفت؛ «حق کشي همه جا هست». راننده گفت؛ «انگليس نباشه، ايتاليا اول مي شه.» جوان گفت؛ «ايتاليا هم تو بازي ها حذف شد.» زن پير گفت؛ «پس همه اون هايي که تو به ما گفتي خوبن که بد بودن.» راننده گفت؛«اصلاً با اين همه گرفتاري کي ديگه حال و حوصله فوتبال ديدن داره؟» زن پير گفت؛«اين حرف را نزنيد. ورزش خوبه. روزي 10 دقيقه ورزش هم براي سلامتي خوبه، هم جلوي اعتياد رو مي گيره.»
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط اجوج
مي شـــه نگــــــه داريد؟
سروش صحت

گوينده راديو درباره سفينه فضايي که براي شناسايي بيشتر سياره مشتري به فضا پرتاب شده بود، صحبت مي کرد. خانم مسني که کنارم نشسته بود، نگاهم کرد و گفت؛«پنجشنبه ها يادداشت هاتون رو تو روزنامه مي خونم.» گفتم؛«خيلي ممنون.» خانم مسن گفت؛«ميشه يه سوالي بکنم؟» حتماً.» «داستاني که هفته قبل نوشته بوديد واقعي بود؟»پرسيدم؛«چي اش؟» خانم مسن گفت؛«اينکه نوشته بوديد درخت افتاد رو سقف تاکسي تون و مرديد.» فهميدم که شوخي مي کند و خنديدم، ولي زن همچنان نگاهم مي کرد و انگار منتظر جواب بود و دوباره پرسيد؛«واقعي بود يا تخيلي؟» گفتم؛«اگه واقعي بود که من الان مرده بودم و ديگه خدمت شما نبودم.» زن مسن سري تکان داد و ديگر حرفي نزد. چند ايستگاه بالاتر زن به راننده گفت؛«آقا من پياده مي شم.» تاکسي ايستاد. زن در را باز کرد اما قبل از اينکه پياده شود، سرش را نزديک گوشم آورد و گفت؛«ولي من خيلي وقته که مردم.» بعد پياده شد و رفت. تاکسي راه افتاد. برگشتم و از پنجره بيرون را نگاه کردم اما زن لابه لاي شلوغي ها گم شده بود. به راننده گفتم؛«شنيدين اين خانم چي گفت؟» راننده گفت؛«بله.» گفتم؛«مثل اينکه ديوانه بود.» راننده گفت؛«نه. اتفاقاً من مي شناسمش، خيلي هم عاقله.» گفتم؛«مگه نشنيدين، مي گفت مرده.» راننده گفت؛«خب مگه چيه؟ همه مي ميرن.» گفتم؛«مي دونم همه مي ميرن، ولي ايشون همين جا تو تاکسي نشسته بود، اونوقت مي گفت مرده.» راننده گفت؛«مگه مرده ها حق ندارن تاکسي سوار شن؟ شما خودت هر جا بخواي بري پياده ميري؟» با تعجب به راننده نگاه کردم، راننده نگاهم کرد و چشمک زد.
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط اجوج
| حالا خيالت راحت شد؟ |
|
|
سروش صحت
.مردي که کنارم نشسته بود، گفت؛ «عجب ترافيکي.» کسي چيزي نگفت. مرد گفت؛ «واقعاً ديوانه کننده شده، خيابان ها شدن پارکينگ. اصلاً تهران يه پارکينگ بزرگ شده است.» بعد دستمالي از جيبش درآورد و عرق صورتش را پاک کرد و گفت؛ «روز به روز هم بدتر مي شه... روز به روز. خشکسالي هم که به سلامتي تو راهه.» راننده گفت؛ «آقاجون ما خودمون يه ميليون تا فکر و خيال داريم، شما ديگه حالمون رو بدتر نکن.» مرد گفت؛ «مگه بدتر از اين هم هست؟» همان موقع باد زد و يکي از درخت هاي کنار خيابان کج شد. مرد گفت؛ «درخته کج شد، اً... اً، داره کج تر مي شه، الان مي افته، آقاي راننده برو... برو، الان مي افته رو ماشين.» راننده گفت؛ «کجا برم؟ مگه نمي بيني جلوم بسته است؟» راننده بيشتر از اين چيزي نتوانست بگويد. درخت از ريشه درآمد و افتاد روي سقف ماشين و همه ما که توي تاکسي بوديم له شديم و مرديم. راننده گفت؛ «بفرما، حالا خيالت راحت شد؟» مرد خواست تکاني بخورد ولي گير کرده بود و نتوانست، فقط سرش را آرام به طرف من چرخاند و پرسيد؛ «مگه ما نمرديم؟» گفتم؛ «چرا.» گفت؛ «پس چرا من نمي تونم تکون بخورم؟» راننده گفت؛ «باز که داري غر مي زني. مي خواي وضع از اين هم بدتر بشه؟» مرد گفت؛ «مگه از مردن بدتر هم هست؟» همان موقع چند نفر دوان دوان آمدند و ما را از ماشين بيرون کشيدند. مرد از جواني که داشت او را از لابه لاي آهن ها بيرون مي کشيد، پرسيد؛ «بالاخره ما مرديم يا نمرديم؟» جوان همان طور که داشت زور مي زد، گفت؛ «مرديد، مرديد.» |
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط اجوج
گفتگوها و دیدارهای طبری
با هدایت از زبان خود او.........
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط اجوج
فريب نخوريد! هدايت نه منزوی بود
و نه طرفدارفلسفه "پوچی"
صادق هدايت
در ايران دق كرد
درپاريس خودكشی.....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط اجوج
سال شمار آثار هدایت
در این قسمت میتوانید سال شمار آثار وی را با توضیحی مختصر مشاهده فرمایید
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط اجوج
زندگینامه
صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك) فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين ..................
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط اجوج
شهر كوچك ما
بامداد يك روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخلهاي بلندپايه.
آفتاب كه زد، از خانهها بيرون زديم و در سايهي چينههاي گلي نشستيم و نگاهشان كرديم. هربار كه دار بلند درختي با برگهاي سرنيزهاي تودرهم و غبار گرفته، از بن جدا ميشد و فضا را ميشكافت و با خشخش بسيار نقش زمين ميشد «هو» ميكشيديم................
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط اجوج
سه قطره خون
صادق هدايت
"ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شدهام و هفتهي ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بودهام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس ميكردم كاغذ و قلم ميخواستم به من نميدادند. هميشه پيش خودم گمان ميكردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت?..............
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط اجوج
انصاف
اسب درشکهای توی جوی پهنی افتاده بود و قلم دست و کاسه زانویش خرد شده بود. آشکارا دیده میشد که استخوان قلم یک دستش از زیر پوست حناییاش جابجا شده و از آن خون آمده بود. کاسه زانوی دست دیگرش به کلی از بند جدا شده بود و به چند رگ و ریشه که تا آخرین مرحله وفاداریاش را به جسم او از دست نداده بود گیر بود.سم یک دستش _آنکه از قلم شکسته بود _ به طرف خارج برگشته بود و نعل براق ساییدهای که به سه دانه میخ گیر بود روی آن دیده میشد.........
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط اجوج
ماهي وجفتش
مرد به ماهيها نگاه ميكرد. ماهيها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. پشت شيشه برايشان از تخته سنگها آبگيري ساخته بودند كه بزرگ بود و ديوارهاش دور ميشد و دوريش در نيمه تاريكي ميرفت. ديوارهي روبروي مرد از شيشه بود. .............
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط اجوج
آينه
مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي گذرد که او به چهرهي خودش درآينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نميديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود ميگذرد که او خنديدن خود را حس نکرده است. قطعا" به ياد گم شدن شناسنامهاش هم نميافتاد اگر راديو اعلام نکرده بود که افراد ميبايد شناسنامهي خود را نو، تجديد کنند. ......
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط اجوج
چنار
نزديکيهاي غروب بود که مردي از يکي از چنارهاي خيابان بالا مي رفت
دو دستش را به آرامي به گره هاي درخت بند مي کرد و پاهايش را دور چنار چنبره ميزد و از تنه خشک و پوسيده چنار بالا مي خزيد . پشت خشتک او دو وصله ناهمرنگ دهن کجي مي کردند و ته يک لنگه کفشش هم پاره بود
مردم که به مغازه ها نگاه مي کردند برگشتند و بالا رفتن مرد را تماشا کردند ......
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط اجوج