
همیشه با خودم کلنجار میرم که آخرش میهن پرست (به فارسی میشه ناسیونالیسم) باشم یا نباشم . حس خوبیه یا حماقته .ولی حالا که نگاه میکنم میبینم اینکه یه ایرانی به مسئله اینجوری فکر کنه حماقته .آخه میهن من چی داره که اونو بپرستم هر جا رو که نگاه کنی احمقی میباره . من به چیت بنازم ایران .به فرهنگیات ؟ به هنرمندات ؟ به رییس جمهورت ؟ به حکومتت ؟ به آب و هوای خوبت ؟ به وضع اقتصادت؟ به تعصب مردمت ؟ نه آخه به چی ؟ بگزریم
گفتن نداره که منم مثل هر ایرانی چشم امید به المپیک داشتم که اگه قسمت شد ته دلم یه خورده غرورم رو از خواب بیدارش کنم ولی حالا هر روز به طور منظم کاروان ملی ما داره حذف میشه . بعد هم آقای مجری با پررویی تمام روی صحنه ویزیون تله وارد میشن و میگن که بینندگان عزیز این ورزشکار شش ماه پیش شب خونه خاله اش خورش سبزی مونده خورده ومصدوم شده حالا هم همه باید خوشحال باشیم که ایشون تونستن به المپیک برسن . وپرونده بسته میشه . همه اینا یه طرف بعد از همه این حرفا یه باره میبینی دارن از ویزیون تله کشورت سرود _ قهرمانان دلاوران_ پخش میکنن خوشحال میشی که حتمن خبریه میبنی یه دلاور تونسته مدال برنز بگیره !!؟؟ این شد افتخار ملی ما ....
راستی یه خبر خوبم بدم دوچرخه سواران ما برای نخستین بار به خط پایان رسیدن حالا اگر تونستی میهن پرست باش
آهنگی که میزارم باز از نامجو ست نامربوط به حال و اوضاع نیست حتمن گوش بدید . برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید در صفحه جدید وسط سمت چپ روی گزینه free user کلیک کنید . در صفحه جدید چند ثانیه صبر کنید تا گزینه آبی رنگ دانلود مشخص شود.
برای دانلود کلیک کنید / کاریکاتور از مانا نیستانی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط اجوج
|
این نویسنده رو به تازگی ها پیدا کردم . تک و توک آثارش رو از اینترنت خوندم . به نظر جالب می یاد .

یکی از کتابهاشم تونستم از اینترنت بخرم اینم عکس اونه . تا چند روز دیگه میاد دستم . داستان زیر هم از اونه . داستان جالبیه . نوع نگارش و زبان داستان مخصووصن . برام تازگی داشت . چون خوشم اومد گفتم بزارم شما هم خوشتون بیاد.
دعا كن
همان شب اول که با بابا رسیدند شهرستان زود خوابش گرفت. تلویزیون مامان بزرگ سیاه- سفید بود، ویدیو هم نداشت. دست پختش هم به قول مامان مثل دهاتی ها بود. پلویی هم که درست کرده بود عین آش بود. ته دیگ هم نداشت. رنگ خورشت هم مثل شربت سینه بود اما بابا مدام می گفت:مامان دستت درد نکنه! فکر کرده بود بابا نباید مثل بچه ها مامان مامان کند
!
خوابش گرفته بود اما خواب نبود. وانمود می کرد خوابیده است! مسواک هم نزد چون خمیر دندان خودشان را فراموش کرده بودند بیاورند، توی خانۀ مامان بزرگ هم خمیر دندان پیدا نمی شد. مامان بزرگ دندان مصنوعی اش را می شست اما با مسواکِ خالی که مثل جارویی کهنه بود.
بابا مثل هر شب که می آمد کنار رختخوابش، آمد. دستی به موهای پسرکش کشید و حرفهایی که هر شب می زد و هیچ هم تغییر نمی کرد گفت: خوب مسواک زدی؟... از بابا که دلخور نیستی!... با خدا حرف بزن دعا کن! برا خودت، برا من، برا مامان بزرگ! آخر از همه هم می گفت: برا مامان خودت. چون هنوز هم از مامان دلخور بود.
بابا بعد از بوسه ای و شب بخیر، برگشت پیش مامان بزرگ تا دربارۀ همه حرف بزنند و یکی یکی از مامان بزرگ بپرسد چه می کنند؛ عمه لیلا، دایی اسماعیل- دایی بابا نه دایی او- خاله فرزانه که خالۀ واقعیش نبود با چندتایی دیگر که اگر همه را یک جا می آورد توی فکرش می شدند فامیل بابا؛ یعنی آدمهایی که مامان از آنها خوشش نمی آمد هرچند که دیگر خوشش می آمد یا نمی آمد فرقی نمی کرد چون جدا شده و رفته بود شوهر کرده بود به مردی که بابا اسمش را گذاشته بود حمال!
تا خوابش نبرده بود از بی کاری به حرف بابا، و مامان بزرگ گوش کرد. مامان بزرگ گفت: کاش یه کم کله شقی نمی کردی می رفتی می آوردیش. تقصیر خودته، نجنبیدی. حالا خیلی سخت می گذره، نه؟
از جایی که بود- توی اتاق پشتی- نمی توانست آنها را ببیند اما می دید که بابا دارد سرش را تکان می دهد! راست راستکی نمی دید، توی فکرش می دید که بابا چطور با حرکت سرش بله می گوید. مامان بزرگ گفت: حالا چه کار می خوای بکنی؟ بابا فرش را نگاه کرد، یا سقف را! مامان بزرگ گفت: خدا ذلیلش کنه- مامانِ او را می گفت- دل سنگ می خواهد آدم این بچه رو بذاره بره- منظورش او بود- حالا به کی شوهر کرده؟
- به یه حمال.
صبح که بیدار شد روز جمعه بود. تا ظهر با پسرعمو«برنا» بازی کرد. به نظرش بد پسری نمی آمد اما هنوز چیزی نشده یکی دو فحش بارش کرده بود. شاید هم فحش نبود اما او فکر کرده بود باید فحش باشد چون به لهجۀ محلی بود.
ظهر همگی مهمان عمو بودند. توی آن حیاط قدیمی یک طرفش مامان بزرگ بود با آت و آشغال هایش، و آن طرفِ حوض هم عمو بود با زنش، و برنا.
برنا فرق باز کرده بود. یک راست از حمام آمده بود سرسفره. پیژامایی پایش بود که او از رنگش خوشش نیامد. چون نه سبز بود، نه خاکستری. اما شلوار کوتاه پایش بود؛ همان چیزی که برنا تا دیده بودش گفته بود: مردا نباید بپوشن! مگر او هنوز مرد شده بود که نپوشد؟!
نهار هم ماکارونی بود هم چلو خورشت. خاله- مامانِ برنا- برایش ماکارونی کشید. ظاهر غذا یک بود اما مزه اش! بوی پیاز می داد. می خواست نخورد. خاله گفت: ماکارونی رو محض تو و برنا درست کردم. می دونم دوس داری، بخور دوباره برات بکشم.
لای ماکارونی را نگاه کرد تا اگر پر پیاز داشت آنها را جدا کند. اگر می آمدند زیر دندانش حتمـاً بالا می آورد! تا پر پیاز سرخ کرده ببیند یاد سوسک می افتد، و وقتی سوسک ببیند یاد پیاز سرخ کرده می افتد. مامان خودش این را می دانست. چاشنی ماکارونی را طوری درست می کرد که انگار پیاز نداشت، اما داشت. کلکی می زد که خودش بلد بود. بابا هم بعد، هرچند کمی طول کشید این کلک را یاد گرفت. اسمش را گذاشته بود راز بخور و نپرس!
او کنار بابا نشسته بود. عمو با خاله و برنا روبه رویشان بودند. مامان بزرگ هم تنها نشسته بود یک طرف. روبه روی مامان بزرگ خالی بود. فکر کرده بود اگر بابا بزرگ بود آن جا می نشست، که نبود. مرده بود.
مامان بزرگ روی سفره خم شد و به کندی برای خودش پلو کشید با خورشت. چند قاشقی كه خورد خم شد سمت او و گفت که می خواهد چند قاشقی از ماکارونی اش بردارد. از خدا خواسته نصف بشقابش را ریخت توی بشقاب مامان بزرگ. مامان بزرگ با خنده تذکر داد: نه این قد! می خوام ببینم چه مزه ای می ده. عمو تقریباً داد زد: خب این جا که هست. چرا دوست داری گدایی کنی. بیا! دیس ماکارونی را برداشت چند قاشق پر، پشت سر هم ریخت توی بشقاب مامان بزرگ. حالا همۀ غذای مامان بزرگ توده ای ماکارونی بود! پلو وخورشت آن زیر بود که دیده نمی شد. مامان بزرگ باز هم خندید. گفت: این همه که نخواستم. نمی تونم بخورم. عمو گفت: نترس همه شو می خوری. مامان بزرگ گفت: كی من این همه می خورم؟ عمو گفت: تا جون داری بخور!
برنا زد زیر خنده. بعد رو کرد به او، گفت: همه شو می خوره. حالا ببین! عمو گفت: فکر و ذکرش خوردنه. همین! برنا دوباره خندید اما این بار صدای خنده اش بلندتر بود. عمو هم در حالی که قاشق غذا را به دهن می برد خندید. او هم خنده اش گرفت اما به بابا که نگاه کرد دید اصلاً نمی خندد. قیافه اش درهم بود مثل اوقاتی که از چیزی نارحت بود.
خنده اش را فرو خورد. کمی هم احساس ناراحتی کرد. نباید وقتی بابا ناراحت بود می خندید. به مامان بزرگ نگاه کرد. مامان بزرگ هم انگار که انتظار کشیده بود تا او نگاهش کند مثل بچه ای خجالتی خنده ای کرد و گفت: قربون شکلت، بیا یه بوس بده مامان بزرگ. عمو گفت: بذار بچه غذاشو بخوره! مامان بزرگ گفت: پیش من با برنا هیچ فرقی نداره. عمو گفت: نگفتم فرق داره، می گم بذارغذاشو بخوره. مامان بزرگ گفت: دارم می خورم. عمو داد زد: می بینم داری می خوری! بذار بچه هم غذاشو بخوره. مامان بزرگ هاج و واج به اطراف نگاه کرد. گفت: من نمی ذارم؟!
برنا زد زیر خنده. رو به او گفت: نمی شنوه! عمو گفت: خوبم می شنوه. هر وقت مصلحت باشه می شنوه! مامان بزرگ دوباره رو کرد به او. باز مثل بچه ای خجالتی خندید. بشقابش را گرفت کنار بشقاب او. گفت: بذار یه کم غذا برات بریزم. عمو گفت: تعارف می کنه! باور نکن. برنا خندید. مامانش هم خندید. بعد رو به عمو گفت: سر به سرش نذار.
تازه فهمید که دارند مامان بزرگ را دست می اندازند. اما مامان بزرگ یا هیچ نفهمید یا اعتنا نداشت. شاید هم واقعاً نمی شنید. گاهی فقط به او یا به بابا تذکر می داد که غذایشان را بخورند اما او که میزبان نبود!
مهمانی بی مزه ای بود. به او که اصلاً خوش نمی گذشت اما عین خیالش نبود. نه فرق باز کرده بود نه رفته بود حمام. فکر کرد چه خوب شد شلوار کوتاهش را عوض نکرد. راحت راحت بود. اما کمی دلش به حال مامان بزرگ سوخت چون چادر نو سرش کرده بود همین طور پیراهن و روسری كه توى اتاقهای خودش تن نمى كرد؛ محض مهمانی پوشیده بود.
بعد از نهار كه دوباره برگشتند آن طرف حیاط فكر كرد این هم شد مهمانى! نه تاكسی سوار شدنی، نه خریدی! چه مهمانی؟! اما مامان بزرگ خوشحال بود. به اتاقش كه رسید طوری چادرش را برداشت و روی زمین نشست كه انگار از جایی غریبه راهی طولانی آمده، رسیده به خانۀ خودش. كاش بابا حال گیری نمی كرد، شروع نمی كرد به جروبحث با مامان بزرگ. انگار از رفتار عمو ناراحت شده بود. طوری غرولند می كرد كه انگار مامان بزرگ فقط مامان خودش تنهاست!
نایستاده بود به حرفهایش گوش كند. رفته بود اتاق پشتی هرچند صدایشان را می شنید. همان جا مانده بود تا ساكت شدند. بعد برگشت. بابا پشتش به او بود. قوز كرده بود گوشۀ اتاق. اما چهرۀ مامان بزرگ را دید كه داشت با حاشیۀ چادرش رطوبت چشمش را پاك می كرد. نگاهشان كه به هم افتاد باز مامان بزرگ مثل خجالتی ها خندید.
بابا گفته بود یك هفته شاید هم دو هفته شهرستان می مانند؛ فقط یك روز دیگر ماندند. این دومین روز را ماندند چون بابا دوست داشت پستوی مامان بزرگ را، جایی كه آشپزی می كرد تمیز كند. چیزهایی هم برایش خرید. همین طور خمیردندان كه اصلاً به دردش نمی خورد! این روز را برنا تا لنگۀ ظهر خواب بود. بعدازظهر هم كلاس ارگ داشت. فردایش برگشتند تهران. این هم شد مسافرت؟!
توی رختخواب خودش بود اما خوابش نمی برد. بابا انگار یادش رفته بود بیاید دست بكشد به موهایش و بپرسد مسواك زده است؟ دعا خوانده است؟ چپیده بود توی اتاق خودش. نه رادیو گوش می كرد، نه كتاب می خواند، نه می رفت بنشیند توی نشیمن تلویزیون نگاه كند. افتاده بود روی تختش.
تشك را از روی تخت انداخت كف اتاق. بالش، ملافه و پتو را گذاشت روی آن، كشید تا كنار تخت بابا. اجازه هم نگرفت كه بیاید كنار تخت او روی زمین بخوابد؟ نخوابد؟
بابا هیچ نگفت. انگار نفهمید یكی آمده بود پایین تختش. فهمیده بود! چون خواهش كرد چراغ اتاق را خاموش كند. و او هم خاموش كرد.
توی اتاق تاریك دراز كشید. كنار بابا كه بود هیچ از تاریكی بدش نمی آمد. كمی بعد هم چشمش عادت كرد. محض امتحان بابا كه ببیند خواب است یا بیدار آهسته گفت: بابا به تو خوش گذشت؟
- چی خوش گذشت؟
- مسافرت!
- نه.
- به منم نه.
ساكت ماندند. بابا اعتنا نداشت كه او آمده بود پایین تختش. بی خود كه نیامده بود؟ پیش از آن هر وقت چنین كاری می كرد بابا می گذاشت به حساب دلتنگی برای مامان. آن قدر حرف های خوشمزه می زد كه نمی فهمید كی خوابش می برد.
شروع كرد سقف را نگاه كردن. اما بابا كه نمی دید؟ آهسته دستش را پیش بردْ تا رسید به شانۀ بابا. آن وقت بابا یادش آمد. گفت: مسواك زدی؟
- آره
منتظر ماند برای سؤال بعد یا اینكه بگوید دعا كن اما بابا سكوت كرده بود. سكوتش آن قدر طول كشید كه فكر كرد خیال ندارد بقیۀ حرفش را بگوید. دستش را جابه جا كرد. انگشت اشاره را آرام بالا و پایین برد و روی شانۀ بابا ضرب گرفت. آن وقت بابا با صدایی خسته گفت:
- دعا كن!
- باشه بابا.
هیچ نگفت برا خودت، برا من... فقط گفت دعا كن مامان بزرگ بمیره.
آثار این نویسنده:
باغ بی حصار، مجموعه داستان، ۱۳۶۶، نشر آگاه
جایی چراغی روشن است، مجموعه داستان، ۱۳۶۹، نشر آگه
اسب در پاركینگ، نوجوانان، ۱۳۷۱، نشر آگه
نامه های صورتی، مجموعه داستان، ۱۳۷۸، نشر فرشتگان
تابستان بچه ماهی، رمان، ۱۳۷۹، نشر آگه
شب سودابه، مجموعه داستان، ۱۳۸۳، ناشر مؤلف
كلبه ای بالای كوه، رمان، ۱۳۸۳، ناشر مؤلف
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط اجوج
|
به زودي هوا خنک مي شود
سروش صحت
هوا آتش بود. زني که کنار پنجره نشسته بود خواست شيشه را پايين بکشد اما پنجره عقب تاکسي دستگيره نداشت. زن به راننده گفت؛ «مي شه دستگيره عقب رو بدين.» راننده گفت؛ «نداره...» زن گفت؛ «يعني چي؟... دستگيره نداره؟» راننده گفت؛ «خير، شيشه را زياد بالا و پايين مي کردن دستگيره ش را ورداشتيم.» زن گفت؛ «ما داريم اين پشت از گرما مي ميريم، اونوقت شما دستگيره رو ورداشتين؟» راننده گفت؛ «به پشت و جلو نيست، ما هم که جلو نشستيم، پنجره مون هم بازه داريم از گرما مي ميريم، هوا کلاً گرمه.» زن گفت؛ «آخه اينجوري که نمي شه.» راننده چيزي نگفت. زن گفت؛ «آقا اين دستگيره رو هرجا گذاشتي بده، هلاک شديم.» راننده گفت؛ «نيست خانم. گذاشتمش خونه.» زن گفت؛ «پس همين جا نگه دارين، من پياده مي شم.» راننده گفت؛ «اينجا وسط اتوبان ماشين گيرتون نمي يادها.» زن گفت؛ «ماشين زياده، نگه دارين.» راننده که ماشينش وسط ترافيک سنگين بي حرکت ايستاده بود گفت؛ «بفرماييد، همين جا مي تونيد پياده بشيد.» زن پياده شد و در تاکسي را محکم به هم کوبيد. راننده گفت؛ «اينجا ماشين گيرش نمي ياد.» زن رفت و کنار اتوبان ايستاد. ماشين ما تکان نمي خورد. زن هم همان کنار ايستاده بود. همه چيز مثل يک کارت پستال ثابت و بي حرکت بود. بعد ماشين چند متري جلو رفت. زن نگاهي به صف ماشين هايي که مثل مورچه قطار شده بودند کرد، به طرف ماشين آمد، سوار شد و گفت؛ «حيف که اينجا ماشين گيرم نمي ياد والا محال بود سوار بشم.» راننده گفت؛ «مي دونم؛» زن گفت؛ «رفتين خونه دستگيره اين شيشه رو بذارين.» راننده گفت؛ «چشم.» زن گفت؛«خيلي ممنون
.»
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط اجوج
|