تبليغاتX
چار دیواری
ای دریغا خلق عالم بیشتر طفلند طفل__کز برای خنده می خواهند شیرین قصه ای

نشستم روی مبل گوشه اتاق زیر باد کولر نهارم هم خوردم که سر و کلش پیدا میشه اجوج رو میگم . از من نخواین که اونو معرفی کنم چون من خودم هم اونو نمیشناسم . عکس بالا هم ازاون نیست(عکس رو از سایت محمد رضا تاجیک برداشتم ) تنها میتونم بعضی از حرفاشو واستون بگم

اجوج: تو باید بنویسی میدونی باید بنویسی .

من: چرا باید بنویسم

اجوج:چون باید بنویسی که بتونی فکر کنی .

من:من اگه ننویسم نمیشه فکر کنم من همینجوری هم میتونم فکر کنم .

اجوج:نه نمیتونی چرا اینقد با من لج میکنی تا ننویسی فکرات رو باد میبره هر چی که به سرت بزنه سریع می پره میره هوا

من:باشه قبول اگه ننویسم نمیتونم فکر کنم خوب حالا اگه نتونستم فکر کنم چی میشه ؟؟

اجوج:هیچی زندگیت بی معنی میشه .

من:خب اگه بی معنی شد چه مرگیم میشه

اجوج:بی معنی میشه دیگه ببین داری گیر میدی

من:نه بگو دیگه

اجوج:ببین هیچ مرگیت نمیشه ولی اگه بی معنی بشه به هت خوش نمیگزره

من:خوب خوش نگزره به درک

اجوج:نه دیگه اون موقع تازه میری میگردی ببینی باید چه کار بکنی تا به هت خوش بگزره . اون موقع تازه دوباره میرسی به حرف الان من.

من :نه وایسو ببینم این همه آدم که نه مینویسن نه فکر میکنن الان به هشون خوش نمیگزره ؟ همین دوست و رفیقای من کلی دارن بازندگی حال میکنن .

اجوج:تو نباید اونا رو با خودت مقایسه کنی خودتم اینو میدونی پس از من نپرس . میدونی که اونجوری نمیتونی لذت ببری . خودت که امتحان کردی.

باشه قبول مینویسم مینویسم . اگه من میتونم جواب تو رو بدم اگه بنویسم تو راضی میشی

نه

دیگه چرا ؟؟

جواب این باشه واسه وقتی بزرگتر شدی .

تو یه همین لحظه غیبش زد ولی الان باز اینجاست اما دیگه حرف نمیزنه نشسته و به من لبخند میزنه از این حرف آخرش لجم گرفت نه اینکه خودش خیلی بزرگه .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط اجوج  | 

نمیدونم این محسن رو میشناسین یا نه ولی میدونم اگه بشناسین هم این کارش رو گوش ندادین البته شاید به خاطر الفاظ به کار برده شده از آهنگ خوشتون نیاد . نامجو چندان انسان بزرگی نیست ولی همینکه با جرعت پای حرفاش وامیسته برای من مهمه . نامچو یه پدیده است نه یه پدیده موسیقیایی بلکه یه پدید اجتماعی .این کار رو با همکاریه دوستش آقای عبدی خونده شعر هم از عبدی هست . کار زیبایی شده . در ضمن برای دانلود بعد از کلیک کردن بر لینک زیر  به صفحه ای وارد میشید اونجا وسط صفحه سمت چپ گزینه free user رو انتخاب کنید و در صفحه بعد منتظر باشید تا بعد از چند ثانیه دکمه آبی دانلود مشخص شود.

برای دانلود کلیک کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط اجوج  | 

این پست هم برای حسین پناهی ام که تازه به زندگیم وارد شده .نمیدونم چرا تا حالا سراغش نرفته بودم . شایدم اون سراغ من نمیومد.شعر حسین زندگیه.

 

چشمان من
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط اجوج 

راسکلنيکوف

سروش صحت

با موبايل حرف مي زدم. دختر جواني که کنارم نشسته بود، مرتب نگاهم مي کرد. متوجه شدم صدايم از حد معمول صحبت کردن در تاکسي بالاتر رفته است. خجالت کشيدم. سر و ته حرف را هم آوردم و تلفن را قطع کردم. دختر جوان باز هم نگاهم مي کرد. گفتم؛ «مثل اينکه خيلي بلند حرف زدم. ببخشيد، حواسم نبود.» دختر جوان گفت؛ «نخير... من پنجشنبه ها يادداشت هاي شما را مي خونم، مي خوام يه چيزي به شما بگم ولي روم نمي شه.» راننده توي آينه نگاهي به من و دختر جوان کرد. نمي دانستم چه بگويم. گفتم؛ «شما لطف داريد.» دختر گفت؛ «من يه خواهش دارم، پول هم بخواين مي دم.» راننده دوباره در آينه نگاه کرد. دختر گفت؛ «بگم؟» گفتم؛ «نمي دونم.» دختر جوان گفت؛ «مي شه از خواننده هاتون بخواين هر کدوم مطلبتون رو خوندن براي مادر من دعا کنن؟» راننده در آينه نگاه نکرد و به روبه رو خيره شده بود. پرسيدم؛ «مريضن؟» دختر گفت؛ «بله.» و صدايش لرزيد. گفتم؛ «يعني مي خواين اسم ايشون را بنويسم؟» دختر گفت؛ «فرقي نداره، فقط براش دعا کنن.» پرسيدم؛ «بيماري شون چيه؟» مرد ميانسالي که جلو نشسته بود، گفت؛ «چه فرقي مي کنه؟» گفتم؛ «يعني فکر مي کنيد ...» دختر گفت؛ «اگه فقط يکي از دعاها بگيره، بسه.» بعد گفت؛ «مي نويسين؟» گفتم؛ «نمي دونم مي تونم يا نه ولي اگه شد، چشم.» کمي جلوتر پياده شدم، مي خواستم از پل عابر بالا بروم که يک نفر از پشت شانه ام را گرفت. همان مرد ميانسالي که جلوي تاکسي نشسته بود، بود. گفتم؛ «بله؟» گفت؛ «مي شه بنويسيد خواننده هاتون براي من هم دعا کنند؟» به مرد نگاه کردم، پيشاني اش خيس عرق بود و نفس نفس مي زد ، معلوم بود دويده است. پرسيدم؛ «شما هم بيماريد؟» مرد گفت؛ «نخير

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط اجوج