کارگر دختری مدت هاست بیمار است،بنیه اش روز به روز تحلیل میرود. پزشک معالج ودختری که با بیمار هم منزل است و نقاش سالخورده ای که دوست آنهاست منتهای کوشش خود را می کنند ،لیکن دخترک دست از زندگی شسته است.
پاییز است و برگهای سرخ پیچکی که از دیوار روبروی اتاقشان بالا رفته است یکی پس از دیگری فرو می افتند .دختر بیمار فروافتادن برگها را از فراز بستر می نگرد و باخود می اندیشد که با سقوط آخرین برگ او نیز خواهد مرد.پزشک میگوید با بنیه ای که بیمار دارد این خیال به زندگی او پایان میدهد،اما اگر بتوان او را امیدوار کرد شاید که شفا یابد.تنها یک برگ بر پیچک مانده است و دختر یقین دارد که با فرو افتادن آن خواهد مرد.شب هنگام ،باد در غوغا است وطوفان بیداد می کند ، لیکن برگ بر جای خویش باقی است و دختر آن را می بیند وامیدوار می شود و بحران بیماری را از سر می گذراند. هنوز دوره نقاهتش پایان نپذیرفته است که نقاش سالخورده براثر ابتلای به ذات الریه می میرد . پیرمرد که دیده بود باد و توفان ، آخرین برگ را ازپیچک خواهد ربود شب هنگام نردبان وفانوسی برداشته بود و«برگی» بر دیوار نقاشی کرده بود.
اینروزا وقتی که به مرگ فکر میکنم . به این نتیجه میرسم که انگار ما بعد از مرگ دیگه هیچ وقت وجود نداشتیم . یا شاید هم از اول وجود نداشتیم و همیشه روابط وجود داشته .و ما همیشه با روابط بیرونی تعریف شدیم به موجود زنده. بگذریم من که هنوز تجربه مردنو نداشتم شاید هم چیزه خوبی باشه.شایدم الان مردم راستی من زندم؟ .
خسرو تمام شد. ازش خوشم می یومد مخصوصن از صداش. برام مهم نیس که این اواخر چه کارا کرد ولی تک بود و خودش بود .
تصویرسازی از سعید بهداد
