
من حرفم نمیاد
--------------------------------------------------------------------
پاورقی ۱ -مثل یک خروس که دم صبح خوابش میاد
پاورقی ۲-من شنبه کنکور دارم
پاورقی ۳-چیه چرا اینجوری به من نگاه میکنی؟
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط اجوج

خودت را بشناس»، مهمترين دستور سقراط براي آغاز تفکر بود. يونانيان اعتقادي راسخ داشتند که تفکر محصول تامل در نفس است، نطفه فکر کردن در انسان در آن لحظه يي بسته مي شود که فرد قواي ذهني اش را متمرکز بر خود مي کند، تلاش مي کند تا به درون خود نقب زند و از اسرار و پيچيدگي هايي سر درآورد که قرار است عمري در دلشان زندگي کند، از نيروهايي مطلع شود که هدايتگر اعمال اويند و تنها از آن طريق است که تامل در جهان نيز رخ خواهد داشت. امانوئل لويناس زماني که در مصاحبه يي گفت تفکر از يک شوک آغاز مي شود بي شک اين حکم سقراط را در پس ذهن خود داشت. لويناس بر اين باور بود که حادثه يي تروماتيک، واقعه يي که مي تواند نقطه عطفي در زندگي فرد به شمار رود، بي ترديد نقطه آغازي بر فکر کردن خواهد بود. شکست عشقي، از دست دادن يکي از والدين، وقايع طبيعي همچون سيل و زلزله، همگي عواملي هستند که حکم نقطه شروع تفکر را دارند. به اين ترتيب لويناس نيز عملاً به تامل در نفس به منزله سرآغاز تفکر باور دارد.
تامل در نفس بي شک مهمترين خصلت فلسفه نيچه نيز هست، فيلسوفي که اتفاقاً هيچ کس به اندازه او از سقراط متنفر نبود، و با اين حال هيچ کس به اندازه او تامل در نفس را تا مرزهايش پيش نبرد. برخلاف همتايان آلماني اش، به خصوص هايدگر و هگل، که رسالت خود را تامل در جهان مي دانستند و به هيچ وجه دغدغه پرداختن به خود و شکافتن درونيات شان را نداشتند، نيچه عمري را صرف شناخت نفس کرد، و همين بود که ديوانه شد و در اوج بلوغ فکري اش درگذشت، حال آنکه هايدگر تا هشتاد و شش سالگي در کمال سلامت و با مراقبت کامل از خود زيست و کار کرد. چيزي به نام «انتقاد از خود» در کار بسياري از فيلسوفان، به خصوص در آثار هايدگر وجود ندارد، و همين است که هايدگر به جاي تجديد نظر و اصلاح ايده هاي غلطش، به خصوص مقالات سال 1933اش در دفاع از نازيسم، صرفاً گذشته را فراموش کرد و هرگز حاضر نشد به اشتباه خود اعتراف کند. از اين نظر، نيچه بي ترديد جايگاهي بس رفيع تر از فلاسفه ديگر دارد، به اين دليل که فلسفه اش در تمام دوران حيات پربارش با زندگي او گره خورده بود.
متن از آریان امیر احمدی--تصویر مانا نیستانی
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط اجوج
مي شـــه نگــــــه داريد؟
سروش صحت

گوينده راديو درباره سفينه فضايي که براي شناسايي بيشتر سياره مشتري به فضا پرتاب شده بود، صحبت مي کرد. خانم مسني که کنارم نشسته بود، نگاهم کرد و گفت؛«پنجشنبه ها يادداشت هاتون رو تو روزنامه مي خونم.» گفتم؛«خيلي ممنون.» خانم مسن گفت؛«ميشه يه سوالي بکنم؟» حتماً.» «داستاني که هفته قبل نوشته بوديد واقعي بود؟»پرسيدم؛«چي اش؟» خانم مسن گفت؛«اينکه نوشته بوديد درخت افتاد رو سقف تاکسي تون و مرديد.» فهميدم که شوخي مي کند و خنديدم، ولي زن همچنان نگاهم مي کرد و انگار منتظر جواب بود و دوباره پرسيد؛«واقعي بود يا تخيلي؟» گفتم؛«اگه واقعي بود که من الان مرده بودم و ديگه خدمت شما نبودم.» زن مسن سري تکان داد و ديگر حرفي نزد. چند ايستگاه بالاتر زن به راننده گفت؛«آقا من پياده مي شم.» تاکسي ايستاد. زن در را باز کرد اما قبل از اينکه پياده شود، سرش را نزديک گوشم آورد و گفت؛«ولي من خيلي وقته که مردم.» بعد پياده شد و رفت. تاکسي راه افتاد. برگشتم و از پنجره بيرون را نگاه کردم اما زن لابه لاي شلوغي ها گم شده بود. به راننده گفتم؛«شنيدين اين خانم چي گفت؟» راننده گفت؛«بله.» گفتم؛«مثل اينکه ديوانه بود.» راننده گفت؛«نه. اتفاقاً من مي شناسمش، خيلي هم عاقله.» گفتم؛«مگه نشنيدين، مي گفت مرده.» راننده گفت؛«خب مگه چيه؟ همه مي ميرن.» گفتم؛«مي دونم همه مي ميرن، ولي ايشون همين جا تو تاکسي نشسته بود، اونوقت مي گفت مرده.» راننده گفت؛«مگه مرده ها حق ندارن تاکسي سوار شن؟ شما خودت هر جا بخواي بري پياده ميري؟» با تعجب به راننده نگاه کردم، راننده نگاهم کرد و چشمک زد.
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط اجوج
ايندفعه كه شروع كردم به دوباره نوشتن با خودم عهد كردم كه يه كم هم واسه دله خودم اينجا بنويسم ولي نمي دونم چرا اين روزها مغزم به خواب فرو رفته كار نمي كنه صبح بيدار ميشم همينطور ميگردم تا شب بشه شب كه شد هم با اشتياق ميرم سراغ خواب . يه جورايي هوس كردم چندين سال بخوابم . به هر حال هر وقت كه بيدار شدم به سراغ نوشتن مي يام پستهام هم كه از اين ور اون ور جور مي كنم .البته خيلي فرقي هم نميكنه چون هيچ كدوم از ماها حرفامون ،فكرامون از خودمون نيست .
اين شعرچند وقت پيش به ذهنم اومد ....
-------------------------------------------------------------------------------------

روز شب، روز شب، روز شب
روز شب، روز شب، روز شب
روز شب، روز شب، روز شب
روز شب، روز شب، روز شب
روز شب، روز شب ،روز شب
روز شب ،روز شب ،روز شب
روز شب، روز .................
ملال آور ست نه؟
حتي خواندن تكرار واژه!
با اين حال چنين بدان مشتاقيم ؟
عشق يا عادت ؟
كدام ما را رهنمون مي سازد!!
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط اجوج