
همان گونه كه نه فقط سنين ميانسالي بلكه جواني و خردسالي نيز في نفسه ارزشمند است و نبايدآنهارابه عنوان مراحل گذر وپل دانست ، انديشه هاي كامل نشده نيز ارزش خود را دارند . به همين دليل نبايد شاعر خود را با تفسير هاي بغرنج عذاب دهد بلكه بايد از همين عدم اطمينان در آفاق ديد خويش لذت برد ، گويي كه راه انديشه هاي گوناگون براي او باز است او در آستانه ايستاده است و همچون حين جستجو ويافتن گنج بايد صبر پيشه كند ،گويي كه مي خواهد گنج وخوشبختي را از ژرفاي مفاهيم بيرون بكشد. شاعر گوشه اي از علايق انديشمند را حين يافتن انديشه ي اصلي در برابر خويش مي يابد و چنان ما را مشتاق مي كند كه به سويش دست دراز مي كنيم، اما اين يك نيز از ذهن ما پر ميكشد و همچون زيباترين بال پروانه ها به نظر مي آيد و با اين همه در وجود ما لانه مي كند .
| حالا خيالت راحت شد؟ |
|
سروش صحت .مردي که کنارم نشسته بود، گفت؛ «عجب ترافيکي.» کسي چيزي نگفت. مرد گفت؛ «واقعاً ديوانه کننده شده، خيابان ها شدن پارکينگ. اصلاً تهران يه پارکينگ بزرگ شده است.» بعد دستمالي از جيبش درآورد و عرق صورتش را پاک کرد و گفت؛ «روز به روز هم بدتر مي شه... روز به روز. خشکسالي هم که به سلامتي تو راهه.» راننده گفت؛ «آقاجون ما خودمون يه ميليون تا فکر و خيال داريم، شما ديگه حالمون رو بدتر نکن.» مرد گفت؛ «مگه بدتر از اين هم هست؟» همان موقع باد زد و يکي از درخت هاي کنار خيابان کج شد. مرد گفت؛ «درخته کج شد، اً... اً، داره کج تر مي شه، الان مي افته، آقاي راننده برو... برو، الان مي افته رو ماشين.» راننده گفت؛ «کجا برم؟ مگه نمي بيني جلوم بسته است؟» راننده بيشتر از اين چيزي نتوانست بگويد. درخت از ريشه درآمد و افتاد روي سقف ماشين و همه ما که توي تاکسي بوديم له شديم و مرديم. راننده گفت؛ «بفرما، حالا خيالت راحت شد؟» مرد خواست تکاني بخورد ولي گير کرده بود و نتوانست، فقط سرش را آرام به طرف من چرخاند و پرسيد؛ «مگه ما نمرديم؟» گفتم؛ «چرا.» گفت؛ «پس چرا من نمي تونم تکون بخورم؟» راننده گفت؛ «باز که داري غر مي زني. مي خواي وضع از اين هم بدتر بشه؟» مرد گفت؛ «مگه از مردن بدتر هم هست؟» همان موقع چند نفر دوان دوان آمدند و ما را از ماشين بيرون کشيدند. مرد از جواني که داشت او را از لابه لاي آهن ها بيرون مي کشيد، پرسيد؛ «بالاخره ما مرديم يا نمرديم؟» جوان همان طور که داشت زور مي زد، گفت؛ «مرديد، مرديد.» |
تا حالا شده به زمان فكر كنيد؟
به سه واژه گذشته حال و آينده ؟
اكنو در كدام يك هستيم . لحظات چه ناپايدار بر زندگي ما ميلغزند از آينده به گذشته .
به را ستي لحظه ا ي حال در كجاست به ثانيه ها نگاه كنيد آينده مي آيد و به گذشته مي پيوندد به را ستي لحظه ي اكنون حيات كجاست ؟
نیامده رفته
دیر ترین هائی از دور
کنار لحظه می افتند
بی که حالایم را آشفته کنند
آینده ها شمال اند
و رفته ها جنوب
حیران ِ حالایم
از بالا
حالای من سئوالی ست
در ادامه های
فرود
ادامه های عمودی :
درنگ
درنگِ ادامه
وقتی همیشه لحظه لحظۀ پیش است و بعد ِلحظه منم .
شعري از يدالله رويايي
از آغاز اين بلاگ نزديك به ۱ سال ميگذره . در مرحله قبلي فعاليتهايم بيشتر به نقل قول و نشر آثار
پرداختم .بعد از گذشت چندين ماه از سكوتم . دوباره آغاز ميكنم.
زياد اهل نوشتن نيستم . شما از ضعفهاي نوشتاري ام چشم پوشي كنيد.