تبليغاتX
چار دیواری
ای دریغا خلق عالم بیشتر طفلند طفل__کز برای خنده می خواهند شیرین قصه ای
گفتگوها  و دیدارهای طبری 

با هدایت از زبان خود او.........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط اجوج 


فريب نخوريد! هدايت نه منزوی بود
و نه طرفدارفلسفه "پوچی"
صادق هدايت
در ايران دق كرد
درپاريس خودكشی.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط اجوج 

سال شمار آثار هدایت

 

در این قسمت میتوانید سال شمار آثار وی را با توضیحی مختصر مشاهده فرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط اجوج 

زندگی‌نامه

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين ..................

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط اجوج 

 

باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر ، با آن پوستين سرد نمناکش

باغ بي برگي

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش .............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط اجوج 

شهر كوچك ما


بامداد يك روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخلهاي بلندپايه.
آفتاب كه زد، از خانه‌‌ها بيرون زديم و در سايه‌ي چينه‌هاي گلي نشستيم و نگاهشان كرديم. هربار كه دار بلند درختي با برگهاي سرنيزه‌اي تودرهم و غبار گرفته،‌ از بن جدا مي‌شد و فضا را مي‌شكافت و با خش‌خش بسيار نقش زمين مي‌شد «هو» مي‌كشيديم................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط اجوج 

سه قطره خون

صادق هدايت

"ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده‌ام و هفته‌ي ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده‌ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس مي‌كردم كاغذ و قلم مي‌خواستم به من نمي‌دادند. هميشه پيش خودم گمان مي‌كردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت?..............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط اجوج 

دروود

برای این  قسمت زیاد زحمت کشیدم  امیدوارم کاربرد داشته باشه

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط اجوج 

« ه »

هادي ! هادي ! اسم خودتو بما نهادي! ...................

« ي »

يابو برش داشته ! ..................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط اجوج 

«ن »

نابرده رنج گنج ميسر نمي شود --- مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد ! ............

« و »

واي بباغي كه كليدش از چوب مو باشه !..........................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط اجوج 

«ل»

لاف در غريبي، گور در بازار مسگرها ! ..............

«م »

ما از خيك دست برداشتيم خيك از ما دست بر نميداره !.................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط اجوج  | 

«ك»

كاچي بهتر از هيچي است !

«گ»

گابمه و آبمه و نوبت آسيابمه !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط اجوج 

«ف»

فردا كه برمن و تو وزد باد مهرگان --- آنگه شود پديد كه نامرد و مرد كيست ؟ (( ناصر خسرو))......

«ق»

قاپ قمار خونه است ! ..........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط اجوج 

« ع »

عاشقان را همه گر آب برد --- خوبرويان همه را خواب برد . (( ايرج ميرزا )) ..............

« غ »

غاز ميچرونه !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط اجوج 

« ض »

ضرب خورده جراحه ! ..........

« ط »

طاس اگر نيك نشيند همه كس نراد است ! .................

« ظ »

ظالم پاي ديوار خودشو ميكنه !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط اجوج 

« ش »

شاگرد اتو گرم، سرد ميارم حرفه، گرم ميارم حرفه ! ...........

« ص »

صابونش به جامه ما خورده ! .................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط اجوج 

« ز »

ز آب خرد، ماهي خرد خيزد --- نهنگ آن به كه از دريا گريزد ! .........

« س »

سال به دوازده ماه ما مي بينيم يكدفعه هم تو ببين ! ................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط اجوج 

« ذ »

ذات نايافته از هستي بخش --- كي تواند كه شود هستي بخش ؟! (( جامي )) ........

« ر »

راستي هيبت اللهي يا ميخواهي منو بترسوني ؟! ..............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط اجوج 

« د »

دادن بديوانگي گرفتن بعاقلي !

دارندگيست و برازندگي ! ..............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط اجوج 

« خ »

خار را در چشم ديگران مي بينه و تير را در چشم خودش نمي بينه !

خاشاك به گاله ارزونه، شنبه به جهود ! .........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط اجوج 

« ه »

هادي ! هادي ! اسم خودتو بما نهادي!

هر جا كه آشه، كل، فراشه ! .........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط اجوج 

 

« ج »

جا تره و بچه نيست ! .........

« چ »

چار ديواري اختياري ! .......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط اجوج 

« پ »

پا را به اندازه گليم بايد دراز كرد ! ........

« ت »

تا ابله در جهانه، مفلس در نميمانه !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط اجوج 

« ب »

 

با آل علي هر كه در افتاد ، ور افتاد .

با اون زبون خوشت، با پول زيادت، يا با راه نزديكت !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط اجوج 

« الف »

 

آب از دستش نميچكه !

آب از سر چشمه گله !

آب از آب تكان نميخوره ! ...........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط اجوج 

پيش از من و تو ليل و نهاري بوده است

گردنده فلك نيز بكاري بوده است

 

هرجا كه قدم نهي تو بر روي زمين

آن مردمك چشم‌نگاري بوده است..........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط اجوج 

در زندگی گاه دردهایی به سراغ انسان می آید و او بدون آنکه بداند دردها از جانش چه می خواهند زجر می کشد و در همین احوال برای خود ودرددش بهانه ای پیدا میشود و دردش را به آن مسئله ربط می دهد ولی ایکاش می دانستیم درد از برای چیست .آری روح ما محتاج درد شده است و تشنه به آن و در این حال به یاد مشکل دیگری آفتادن و به درد خود افزودن کاری مهمل است در این مواقع است که شاید انسان پی ببرد که چه تنها ست .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط اجوج 

انصاف

 

اسب درشکه‌ای توی جوی پهنی افتاده بود و قلم دست و کاسه زانویش خرد شده بود. آشکارا دیده می‌شد که استخوان قلم یک دستش از زیر پوست حنایی‌اش جابجا شده و از آن خون آمده بود. کاسه زانوی دست دیگرش به کلی از بند جدا شده بود و به چند رگ و ریشه که تا آخرین مرحله وفاداری‌‌اش را به جسم او از دست نداده بود گیر بود.سم یک دستش _آنکه از قلم شکسته بود _ به طرف خارج برگشته بود و نعل براق ساییده‌ای که به سه دانه میخ گیر بود روی آن دیده می‌شد.........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط اجوج 

يک اشتباه--------- اثرپونه ابدایی

«من فکرمي کردم تو خيلي زشتي.»
-«چرا همچين فکري مي کردي، منو که تا حالا نديده بودي»
« نمي دونم اونطور که توي تصورم بود خيلي...»
-« حالا نظرت چيه؟»
« هرچي نگاهت مي کنم ميبينم خيلي هم خوشگلي»
هر دو خنديدند.
« کارت خيلي سخته؟»
-« نه »
« درد داره؟»
-« نه»
« حالا بايد چيکار کنيم؟»
-« هنوز هيچي»
« پس من وقت دارم خونه را مرتب کنم وشام را حاضر کنم؟»
-« مي توني،آره!»
« مي دوني من گاهي زياد به اين موضوع فکر ميکردم،موقعهائي که خيلي خسته مي شدم،مي دونستم پيدات ميشه،ولي ...ببينم 30 سال کافيه براي...هي کجائي؟ کجا رفتي؟...»
تلفن زنگ زد
« الو...چي؟پرت شده؟از کدوم طبقه.... الو الو...؟!»
« مگه سراغ من نيومده بودي؟..اين بي انصافيه،پس من چي؟نوبت من؟ آخه چرا؟!....».

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط اجوج 

ماهي وجفتش

مرد به ماهي‌ها نگاه مي‌كرد. ماهي‌ها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. پشت شيشه برايشان از تخته سنگ‌ها آبگيري ساخته بودند كه بزرگ بود و ديواره‌اش دور مي‌شد و دوريش در نيمه تاريكي مي‌رفت. ديواره‌ي روبروي مرد از شيشه بود. .............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط اجوج 

آينه

مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي گذرد که او به چهره‌ي خودش درآينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نمي‌ديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود مي‌گذرد که او خنديدن خود را حس نکرده است. قطعا" به ياد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمي‌افتاد اگر راديو اعلام نکرده بود که افراد مي‌بايد شناسنامه‌ي خود را نو، تجديد کنند. ......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط اجوج 

چنار

 
نزديکيهاي غروب بود که مردي از يکي از چنارهاي خيابان بالا مي رفت
دو دستش را به آرامي به گره هاي درخت بند مي کرد و پاهايش را دور چنار چنبره ميزد و از تنه خشک و پوسيده چنار بالا مي خزيد . پشت خشتک او دو وصله ناهمرنگ دهن کجي مي کردند و ته يک لنگه کفشش هم پاره بود

مردم که به مغازه ها نگاه مي کردند برگشتند و بالا رفتن مرد را تماشا کردند ......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط اجوج