تبليغاتX
چار دیواری
ای دریغا خلق عالم بیشتر طفلند طفل__کز برای خنده می خواهند شیرین قصه ای

آخرین باری که یه فیلم تونست منو سرشار کنه و یه حس خوب به من بده وقتی بود که فیلم سنتوری ودیدم. چند شب پیش بعد از این مدت با دیدن این فیلم باز اون حسه خوب اومد سراغم . کلی کیف کردم . مخصون با آهنگی که دوره گردا آخر فیلم میزدن. البته اسم فیلم یه کم جنجالی انتخاب شده شاید عشق و فلسفه مناسبتر بود . به همتون پیشنهاد میکنم این فیلمو ببینین (1). البته باید بگردین کپیشو پیدا کنید(2)

----------------------------------------------------------------

پاورقی 1-این پیشنهاد رو جدی بگیرین.

پاورقی 2-البته با اجازه از جناب کپی رایت .که خوشبختانه تو ایران کسی کاری به کارش نداره چند روز پیش یه دی وی دی خریدم 3000تا کتاب هزارتومان .!!!!

پاورقی۳-اسم فیلمو یادم رفت س//ک//س و فلسفه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط اجوج  | 

آخرین برگ

کارگر دختری مدت هاست بیمار است،بنیه اش روز به روز تحلیل میرود. پزشک معالج ودختری که با بیمار هم منزل است و نقاش سالخورده ای که دوست آنهاست منتهای کوشش خود را می کنند ،لیکن دخترک دست از زندگی شسته است.

پاییز است و برگهای سرخ پیچکی که از دیوار روبروی اتاقشان بالا رفته است یکی پس از دیگری فرو می افتند .دختر بیمار فروافتادن برگها را از فراز بستر می نگرد و باخود می اندیشد که با سقوط آخرین برگ او نیز خواهد مرد.پزشک میگوید با بنیه ای که بیمار دارد این خیال به زندگی او پایان میدهد،اما اگر بتوان او را امیدوار کرد شاید که شفا یابد.تنها یک برگ بر پیچک مانده است و دختر یقین دارد که با فرو افتادن آن خواهد مرد.شب هنگام ،باد در غوغا است وطوفان بیداد می کند ، لیکن برگ بر جای خویش باقی است و دختر آن را می بیند وامیدوار می شود و بحران بیماری را از سر می گذراند. هنوز دوره نقاهتش پایان نپذیرفته است که نقاش سالخورده براثر ابتلای به ذات الریه می میرد . پیرمرد که دیده بود باد و توفان ، آخرین برگ را ازپیچک خواهد ربود شب هنگام نردبان وفانوسی برداشته بود و«برگی» بر دیوار نقاشی کرده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط اجوج  | 

اینروزا وقتی که به مرگ فکر میکنم . به این نتیجه میرسم که انگار ما بعد از مرگ دیگه هیچ وقت وجود نداشتیم . یا شاید هم از اول وجود نداشتیم و همیشه روابط وجود داشته .و ما همیشه با روابط بیرونی تعریف شدیم به موجود زنده.  بگذریم من که هنوز تجربه مردنو نداشتم شاید هم چیزه خوبی باشه.شایدم الان مردم راستی من زندم؟  .

خسرو تمام شد. ازش خوشم می یومد مخصوصن از صداش. برام مهم نیس که این اواخر چه کارا کرد ولی تک بود و خودش بود .

تصویرسازی از سعید بهداد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط اجوج 

دريايی 24

لحظه‌ی دريا
مردِ دريا
ميلِ دريا

لحظه‌ی دريا - آوار جنون -
مرد دريا را ويران خواهد
ميل دريا – استمرار بيان جسم و جنس -
مرد دريا را عريان می‌خواهد.

ميل دريا، ميل عريانی است:
طعم اندام زنان
اعتراف بدن مردان.

لحظه‌ی دريا
مرد دريا
ميل دريا

ای بيان جسم و جنس!
کاشکی با بدنی، ای کاش!
- مرد يا زن -
طاقتی بی‌طاقت بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط اجوج 

ريه نصف شده


سروش صحت

با دوستم عقب تاکسي نشسته بوديم. بعد از يک هفته که خودش را توي خانه حبس کرده بود، آورده بودمش بيرون تا مثلاً هوايي بخورد و مثلاً باهاش حرف بزنم تا مثلاً آرام تر شود. ولي نمي دانستم چه بگويم و هر دو ساکت بوديم. نگاهش کردم، دوستم بيرون را نگاه مي کرد، بعد از راننده پرسيد؛«مي شه تو ماشين سيگار کشيد؟» راننده گفت؛«نه.» دوباره سکوت شد. راننده گفت؛«سيگار نکش. من يه موقعي زياد مي کشيدم، الان نصف ريه ام نيست.» دوستم گفت؛«من نصف قلبم نيست.» هيچ وقت نديده بودم اينجوري حرف بزند، فکر کردم شوخي مي کند و خنده ام گرفت ولي قيافه اش جدي بود و نخنديدم. گفتم؛«ناراحت نباش.» دوستم گفت؛«باشه.» و دوباره بيرون را نگاه کرد و دوباره سکوت شد. گفتم؛«اينقدر ناراحت نباش ديگه.» گفت؛«مي خواهم نباشم ولي نمي شه... دست خودم که نيست.» بعد پرسيد؛«دستمال داري؟» هول کردم، هيچ وقت نديده بودم گريه کند، آن هم جلوي جمع. گفتم؛«نه.» راننده بسته دستمال کاغذي را از جلوي داشبورد برداشت و طرف ما گرفت. «خيلي ممنون.» دوستم يک دستمال برداشت، گردنش را پاک کرد و پرسيد «گرمه يا من گرممه؟» گفتم؛ «گرمه.» دوستم گفت؛«اîه.» گفتم؛«گرما اذيتت مي کنه؟» گفت؛ «نه.» راننده در آينه نگاهش کرد و پرسيد؛«چته؟» مي دانستم دوستم دوست ندارد توضيح بدهد، گفتم؛«چيزي نيست.» دوستم گفت؛«قضيه عشقيه... تا حالا عاشق شدين؟» راننده آهي کشيد بعد سر شيشه را پايين داد و گفت؛«سيگارتو بکش.»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط اجوج 

تنها خصوصیتی که این چن وقته زندگی از خودم فهمیدم اینه که هیچ وقت ثبات نداشتم یعنی یه جورایی نمیتونم راه رو صافو مستقیم مثل آدم نمی تونم برم هی یه کم اینور یه کم اونور (۱). یه وقتا میخواستم ایجور نباشم ولی حالا میخوام از این کج و موج رفتن ها لذت ببرم بگذریم

اینروزا دارم خشم وهیاهو رو میخونم و میخونم فقط همین .(۲)

-------------------------------------------------------------------------

پاورقی ۱ -کی گفته نباید توی کافه های سر راه غذا خورد؟

پاورقی ۲-تو چطوری؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط اجوج